آب از سرم گذشت و خزان شد بهار عمر * شرم از حضور دارم و پنهان چرا كنم
شد نامهام سياه به زنگار معصيت * بگذر كه اعتراف گنه بىريا كنم
گيرم كه از عذاب گناهم تو بگذرى * خود را چهسان ز شرم گناهم رها كنم
« خادم » بريز اشك ندامت به دامنم * تا چارهء گناه به اشكى روا كنم
شمس غدير
از فرط شادى بلبل شوريده غوغا مىكند * در گلشن صدق و صفا گلبرگ پروا مىكند
بر روى گل از خوبى و زيبائى و لطف و صفا * باد صبا صورتگرى با نقش زيبا مىكند
شبنم به روى برگ گل بخشد صفاى ديگرى * آلاله را خونين جگر در دشت و صحرا مىكند
از عطر ياس و ياسمن عنبر فشان گردد چمن * بر قامت سرو سهى بلبل تماشا مىكند
غرق مسرت مىشود روى زمين باد صبا * از تار موى سوسن و سنبل گره وا مىكند
بشنو سرود تهنيت از بلبل شيدا صفت * ياد از دم جانپرور گرم مسيحا مىكند
ارض و سما در قالب گردون نمىگنجد ز شوق * گوهرفشانىها صدف از ژرف دريا مىكند
چون روز نو روز و مه ذىحجه روز هيجده * مهر ولايت از غدير خم تجلّى مىكند
نازل شود تا آيهء بلّغ به ختم المرسلين * بحر كرامت چون على دُردانه پيدا مىكند
حجّاج را از پيش و پس گرد آورد آنجا نبى * خود از جهاز اشتران منبر مهيّا مىكند
تا مىكند ختم رسل بر روى آن منبر جلوس * مولا على را از ميان بگرفته بالا مىكند
گويد كه هركس را منم مولا على مولاى اوست * حكم ولايت را در آن پايانه امضا مىكند
تاج ولايت را نهد بر تارك سلطان دين * از بهر آن حضرت يكى خرگاه بر پا مىكند
اوّل كسى باشد كه او گويد به مولا تهنيت * فرمان ايزد را به صد تجليل اجرا مىكند
دارم عجب از فرقهء باطل كه با اين انتصاب * چون آن ولايت را چنان بىوقفه حاشا مىكند
رأى عوام الناس را رُجحان دهد بر حكم حق * قانون ديگر ضد اين تاكيد افشا مىكند
بهر مقام و منصب ناچيز اين دنياى دون * حكم الهى را بَدَل با رأى شورا مىكند
اليوم اكملت لكم حكمى است از سوى خدا * خود را به كيتى ناقض اين حكم ، رسوا مىكند