وادى طلب
به وادى طلب آنگه سفر توانى كرد * كه از علايق هستى گذر توانى كرد
به مهر حقّ چو منوّر شود سراچهء دل * ز عشقهاى مجازى حذر توانى كرد
جمال يار چو در طور دل تجلّى كرد * حديث موسى عمران سمر توانى كرد
قبول دوست زمانى شوى كه در پاكى * نظير آينه بر وى نظر توانى كرد
بساز با عطش و دست سوى بحر مياز * چنانكه چاره به خون جگر توانى كرد
اگر رسى چو محمّد صلّى اللّه عليه و آله به عرش استغنا * تو هم هرآينه شقّالقمر توانى كرد
خوشا كه حافظ شيرين كلام را « درويش » * ز مبتدايى خود باخبر توانى كرد
راه دل
مدّعى كى مىشناسد كهكشانى راه دل ؟ * چشم نابينا كجا بيند جلال و جاه دل ؟
بارگاه عاشقان و كعبهء اهل صفاست * هركسى راهى ندارد بر در و درگاه دل
همچو يوسف گر دلى را جويى از راه وفا * مرده يا بى صد اميد و آرزو در چاه دل
دل به دست آور ز درويشان كه حجّ اكبر است * خرمن هستى بسوزد نالهء جانكاه دل
راز پنهان دلم را اشك حسرت فاش كرد * نقل مجلس كرد ما را ديدگان همراه دل
اى توانا همّتى ! از ناتوانان دست گير * داد از اشك شرربار و فغان از آه دل !
نقش دلانگيز
مانى چو به ارژنگ كشد نقش دلانگيز * مانند تو تصوير كند دست خدا نيز
در دور لب لعل تو خطّيست « غبارين » * « نسخى » زده بر نو خط « ريحان » دلآويز
افسون نگاه تو صفابخش و وفاجوست * و ابروى كمانى تو پرغمزه و خونريز
اى صنع خدايى ، گل بىخار جهانى * دست من و دامان تو با خار مياميز
من جام جهانبين دلم را به تو دادم * مشكن به جفا اى مه جم ، شوكت تبريز
گه مهر بورزى و سخا ، گاه كنى قهر * گه حاتم طايى شوى و گاه چو چنگيز