اى كرده نهان مَنقَصَت خود به هنرها * در پوشش عيب دگران هم هنرى كن
« درويش » چو اندرز بود مصرع « هاتف » * « با غنچهء دل ، كار نسيم سحرى كن »
آذربايجان
جلوهگاه عشق و ايمان مسكن آزادگان * افسر ملك كيان اى خاك آذربايجان
چيرهدستى كرده در طرح تو نقّاش ازل * روضهء رضوان زرشكت كرده آذرها به جان
آبهاى چشمهسارانت همه زمزم صفت * دامن كوه سهندت دلگشاتر از جنان
پهلوانان در حريم دوستانت ناتوان * ناتوانان در مصاف دشمنانت پهلوان
نوجوانان در وقار و فكرت و تدبير ، پير * پيرمردان در دليرى و شجاعت نوجوان
چون كتابى جمله خاموشند و يك دنيا سخن * چو صدف گوشند و چو دريا عميق و بيكران
شعر « قطران » در سلاست شهرهء آفاق شد * « مولوى » را « شمس تبريزى » نمودى جاودان
ساحل درياچهات گهوارهء زرتشت بود * زان سبب آبش ربايد درد را از جسم و جان
وين عجب با اين همه لطف خدائى هر زمان * بر سرت باريده باران بلا از آسمان
چون سمندر در ميان شعلهها افروختى * سوختى اى تير جانسوز حوادث را نشان
شير مردانت فداى نهضت مشروطه شد * تا فراهم ساختى آزادى نطق و بيان
مدّتى در آتش غم اوفتادى چون خليل * امن و راحت شد گران و رنج و حسرت رايگان
رخت بركند از گلستان تو مرغان چمن * كرد راغ اجنبى بر هر درختت آشيان
نوحه شد جاى سرود و ناله شد جاى سرور * دود اندوه و اسف برخاست از هر دودمان
در حوادث نيك دادى امتحان خويش را * تا شدى در سبقت ميهنپرستى قهرمان