شمعيست سحر ديده و پيريست شكسته * در دردِ سرم باز نينداخته باشد ؟ !
ديوانه به برگى ز گلِ باغ محبّت * هرچند كه گفتند ، نپرداخته باشد ؟
فرياد كه بازش نتوان خواند به تدبير * تا مرز جنون توسن اگر تاخته باشد
بازش نتوان داشت و راهش نتوان زد * چون بازِ قضا بال برافراخته باشد
« دُر تاج » مينديش و مپرداز ، همان به * كاين آينه در نايره بگداخته باشد
نگين سحرى
بس كن اين قصّه كه اى كاش شوى جاى كسى * نه به عزلت خوشى اى دل ، نه پذيراى كسى !
سربلندى ز وفا داشتم امروز اگر * سر به زانوى غمم بود ز سوداى كسى
جور يارى نكشيدم به مكافات عمل * نفسى مىكشم اكنون به تمنّاى كسى
قطرهاى مانده به مردابم و درديست سكون * آتشم مىزند انديشهء درياى كسى
عالم آيينه ، شب و روز در آن محو و پديد * اندر اين آينهام محو تماشاى كسى
ظلمات است و نگين سحرى مطلب ماست * چه شب است اينكه كسى نشنود آواى كسى
مرغ انديشهء « در تاجم » و راهى و رها * نتوانم نفسى شد قفسآراى كسى
نهيب زمستان !
مويم سپيد از آفت دوران نبود و هست * در ديده بيم شدّت توفان نبود و هست
بر لب خطم ز خندهء مستانه بود و نيست * با كم ز هاىوهوى نمايان نبود و هست
ضعفم نبود در تن و زورم به پنجه بود * اينم كه بود نيست ، ولى آن نبود و هست
اى پاى خسته ميلِ سياحت چه مىكنى ؟ * سنگت به ره فتاده فراوان نبود و هست
چون قطرهاى ز ابرِ سترون چكيدهاى * داغم به دل ز چشمهء نسيان نبود و هست
بستم درِ خيال به روى اميد و يأس * رنجم ز رفت و آمد مهمان نبود و هست
دل رشته پاره كرد ، و گرنه خيال من * از هر نسيم سُست پريشان نبود و هست
مُردم مگر ؟ به صفحهء حسّاس چشم من * چندين هزار لشخور پرّان نبود و هست