بر سر كويش هزاران دل اسير * آتشى در خلق بر پا مىكند
هركجا پا مىگذارد بىدرنگ * او دو صد دلداده پيدا مىكند
جاى مهر و آشتى با عاشقان * قلب خود را سنگ خارا مىكند
لحظهاى كه بىحجاب آيد برون * عاشقان را مست و شيدا مىكند
در نگاهش آتشى افروخته * ديدهء ما را چو دريا مىكند
گوشهء چشمى اگر بر ما كند * روح ما را غرق رؤيا مىكند
در دلش مهرى به من دارد ولى * مى ندانم از چه حاشا مىكند
بوسهاى كردم تمنا از لبش * بىوفا امروز و فردا مىكند
« خاتمى » در دام دل باشد اسير * عاشق است اما خدايا مىكند
سوز دل
دارم سخنى كه گفتنى نيست * راز دل من شنيدنى نيست
آهى كه ز سوز دل برآيد * داغ جگرست ، ديدنى نيست
خواهم كه درون دل بماند * ليك آتش دل نهفتنى نيست
پا بر دل من چه مىگذارى * چون كعبهء دل شكستنى نيست
ار دل سخن نكو چو گوئى * بر دل كه نشست رفتنى نيست
گفتند حديث دل فراوان * جز صحبت دل شنيدنى نيست
دل كعبهء عارفان بيدار * بيدار ، دل است و خفتنى نيست
هر لحظه طلا بود همين عمر * چون باد روان و ماندنى نيست
غنچه كه شكفت و باز پژمرد * يكبار دگر شكفتنى نيست
هر چيز فنا شود درين خاك * جز عشق بود كه مردنى نيست
اندر پى دل مرو كه رفتند * ديدند كه دل خريدنى نيست
گفتيم به « خاتمى » كه اين راه * راهى است دراز و رفتنى نيست