بر تن پير خرابات بهجز خرقه نبود * واعظ شهر نگه كن چه ردائى دارد
جامهء كهنه ما را به پشيزى نخرند * آنكسى جلوه كند فرّ و كيائى دارد
اغنيا را بنشانند به صدر مجلس * نه هرآنكس كه چو من كهنه قبائى دارد
عاشقى پيشه كن و بىمى و معشوق مباش * بيدل اندر بر دلدار نه جايى دارد
« خاتمى » گرچه سراپاى وجودش درد است * نبود بيم كه او چون تو شفائى دارد
تو مرو
گر رود روح من و اين تن بىجان ، تو مرو * چون تو بر پيكر بىجان منى جان ، تو مرو
ماه اگر رفت پس ابر و دگر باز نگشت * عشق من اى رخ تو چون مه تابان ، تو مرو
برود نور ز خورشيد درخشنده چه باك * اى درخشندهتر از لعل بدخشان تو مرو
گر فراموش شود عشق زليخا رخ يوسف * قصّهء ليلى و مجنون غزلخوان تو مرو
در ميخانه چو بستند و اگر ساقى رفت * چشم مست تو بود ساقى دوران تو مرو
آخر اى پادشه دلبرى و حسن و جمال * گر رود ملك جم و تخت سليمان تو مرو
سر كويت شدهام معتكف و چشمبهراه * همچو طفلى كه بود بىسروسامان تو مرو
از كفم رفت اگر روضه رضوان و بهشت * اى سراپاى وجودت گل و ريحان تو مرو
بهر تسكين و تسلّاى وجود دل و دين * اى خداوند دل و قبلهء ايمان تو مرو
همه اندام تو شعر است و سرودى جاويد * « خاتمى » گر برود ، اى گل خندان تو مرو
رؤيا
در دلم دلدار غوغا مىكند * عشوهها بس خوب و زيبا مىكند
با نگاه آتشين پرفروغ * ديدگانم را تماشا مىكند
من اسير و واله و شيداى او * او مرا همواره رسوا مىكند
بر سر كويش هزاران دل اسير * آتشى در خلق بر پا مىكند
هركجا پا مىگذارد بىدرنگ * او دو صد دلداده پيدا مىكند
جاى مهر و آشتى با عاشقان * قلب خود را سنگ خارا مىكند