بسى سير و سفر كردم به هر شهر و به هر وادى * همه دور جهان گشتم نديدم چون تو زيبائى
به دام زلف مشكينت من و دل دائماً دربند * بيك ناز و كرشمه دين و دل بردى به يغمائى
اگر يكدم ببيند روى ماهت يوسف مصرى * كجا بتواند آخر بگذرد از تو زليخائى
به دنياى ادب رو كردم و ديدم هزاران گل * ولى ديدم گلستان رخت دارد تماشائى
زمانها طى شود در انتظار گوهرى نادر * كه تا خاك وطن بار آورد همچون اوستائى « 1 »
به رنج و كوشش بىحد در اعماق زمين جستن * كه الماسى برون آيد ميان سنگ خارائى
سخن بيهوده گفتن نيست كار مردم عاقل * سخن را خود مقامى باشد و هر نكته جايى
دلى در دست دارد « خاتمى » آماده كويت * نداند در به روى او به بندى يا كه بگشائى
شبهاى تار
دل به من مىتازد و دلدار هم * عابدان مسجد و مىخوار هم
كلبهء دل جاى اغيار است و يار * غير با من در ستيز و يار هم
آسمان روشنم چون دل سياه * روشنى از من گريزد تار هم
بىوفائى شيوهء ديرين خلق * يار نو از من گسست و پار هم
بار ديگر يار من آمد به خواب * او به من بىاعتنا اين بار هم
زير اين گنبد نباشد جاى امن * از فلك دلگير و از دادار هم
مونس تنهائى و شبهاى تار * اشك غم باشد دل بيمار هم
عطر گل از باغ و از گلزار رفت * او ندارد نرگس بازار هم
دشمنىها مىكند با من رقيب * وين عجب اين خوى بد در يار هم
« خاتمى » نالد ز چرخ كجمدار * مثل او باشد بسى بسيار هم
نواى چنگ
مطربا ، چنگ تو امشب چه نوائى دارد * آتش افروز و جگر سور صدائى دارد
با نگاهى بفريبى تو همه خلق خداى * چشم مست تو مگر شرم و حيائى دارد
هامش
( 1 ) - اشاره به شاعر معاصر محمد رضا رحمانى ( اوستا ) است .