خيال شهيد
غزلهاى من مثل من سادهاند * ورق در ورق بىكس افتادهاند
بهجز گريههاى شبانگاهشان * سحر لب به يك خنده نگشادهاند
چو كشتى دل سادهء خويش را * به درياى سردرگمى دادهاند
اگرچه نيستانى از نالهاند * ولى بند در بند آزادهاند
دفتر كاهى
تمام هستىام اين است ، مداد و دفتر كاهى * ورق ورق همه شوم و پر از سكوت و سياهى
ميان چاهم و آهم ، كبوتريست سبكبال * بجوى راز دلم را از اين كبوتر چاهى
قسم به پاى پياده و چشمهاى شتابان * كه التفات كسى نيست به اين دل سرراهى
دوباره اين دل تنها و كولهبار پر از هيچ * و در دو سوى عبورم دو پرتگاه تباهى
نه حاتمم نه سكندر ، نه آتشم نه سمندر * تمام هستىام اين است ، مداد و دفتر كاهى
كوچ ( 1 )
اينك براى پريدن ، ترسم كمى دير باشد * شايد به راه عبورم ، توفانى از تير باشد
امّا من آنم كه آنى ، از پر زدن وا نمانم * هرچند بالم دمادم ، با تير درگير باشد
وقتى كه دل مشرقى شد ، لبريز از عاشقى شد * بايد پريد و سفر كرد ، كى جاى تأخير باشد
حتّى كلاغان اين شهر ، گفتند بايد بكوچيم * وقتى كه پاى كبوتر ، در دست زنجير باشد
من اين من لا ابالى ، ديگر چه دارد بگويد * جز بيت آخر كه در آن ، درياى تفسير باشد
جاى شگفتى ندارد ، گر در پى كشتن من * فردا همين سايهام نيز دستش به شمشير باشد
به : برادرم بهروز سپيدنامه كه آيينهء هستىام بود و هست غاز وحشى
ننگ است اگر غاز وحشى ، پرواز كردن نداند * يا كوچ اجدادش را ، آغاز كردن نداند