غم پنهان
فرصتى نيست بگويم غم پنهانم را * مىگذارم ببرد ، چشم تو ايمانم را
مىگذارم ببرد باد اگر قدرت داشت * سمت گرماى تو اين فصل زمستانم را
تا كجا شرح دهم عشق چه بر من آورد * تا كجا شرح دهم شوق فراوانم را
آه اگر جذبهء خورشيد تو را عاشق كرد * شعلهاى از تو مرا بسكه دهم جانم را
آه در خواب زمستانى دستان همه * با چه آرام كنم لرزش دستانم را
وقت آنست بگردم همه جا را ، شايد * در تو پيدا بكنم نيمهء پنهانم را
من توام
من با توام كه هيچ نمىدانى از خودت * من را به جرم چيست كه مىرانى از خودت
بنيانگذار هيچ ، فراموشِ قرنها * آوارهاى كه سخت گريزانى از خودت
من را - چنين دچار - چرا حس نمىكنى * بيهوده است هرچه بترسانى از خودت
اين ناتمام را كه تويى نيم ديگرش * اى كاش تا جدا نكنى آنى از خودت
من - چهرهاى كه حل شدهام در تو - من توام * آيا رواست روى بگردانى از خودت
فيض مستدام
خورشيد نام توست كه همواره روشن است * هرجا روم ، اصالت نام تو با من است
ما شك نمىكنيم ، توئى اولين چراغ * يعنى جهان « اگر » بشود ، عشق « حتماً » است
در راستاى راه تو آيينه جارى است * بر استواى مهر تو دنيا معيّن است
اى فيض مستدام ، جهان زير بال توست * اين رشته مهر توست كه ما را به گردن است
از ابتداى خلقت انسان ، كه حق تويى * تا انتها و رجعت انسان ، مبرهن است
سو سوى آفتاب ، چه پنهان كند تو را * اين روشن است ، اينكه جهان از تو روشن است