شعرهاى خسته
اين روها حرارت شعرى كه در من است * آتشفشانى از دل خاكستر من است
ققنوسهاى كاهى اين روزهاى سرد * آتش گرفته از غزل آخر من است
باور كنيد اين همه مردن دروغ نيست * وقتى كه روى نيزهء شهرى سر من است
اين سر كه روى خنجرتان چرخ مىخورد * خاكسترى رها شده از پيكر من است
حالا كه شهر پر شده از گرگهاى مست * اين شعرهاى خسته فقط خنجر من است
بدون تو
يخ مىزنم تمام زمستان بدون تو * در جادههاى رو به بيابان بدون تو
هى مىروم بدون هدف بال مىزنم * بر شانههاى سرد خيابان بدون تو
ديگر ترانهخوان غزلهاى من نشد * انگشتهاى نازك باران ، بدون تو
حالا عجيب نيست كه ويران كند مرا * ديوارهاى مردهء زندان بدون تو
يخ مىزنم دوباره ترك مىخورد دلم * وقتى كه نيستى و زمستان بدون تو . . .