گرچه سرّ عشق نتوان فاش كردن در جهان * مىتوان در پرده گفتن رازها با اهل هوش
پخته گردانيد اين دلهاى خام از تاب عشق * كز فروزان آتش او سنگ مىآيد به جوش
در فنا گر چشم گوشت رفت ، هوشت هست پاك * كاو به عاريّت دهد از خويشتن چشمى و گوش
پنبه برداريد از گوش ، اين زمان تا بشنويد * كه بود آفاق و انفس پر ز آواز سروش
جام دل ، لبريز كن از مى كه ناگه بشنوى * هاتف غيبى كه مىگويد گوارايت بنوش
كى بگوشش وصل يا بى گر نباشد لطف دوست * ليك بشتاب اندرين ره تا توانى و بكوش
پس به چشم يار بينى اين زمان اغيار را * وز درون پرده بينى پردهدار و پرده نوش
گرمى وحدت « تجلّى » نوشى از دست حبيب * تا ابد مدهوش مانى و نمىآئى به هوش
گر غريق بحر عيبى اى دريغا غم مخور * كاو رحيم است و كريم است و غفور و عيبپوش
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 241
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٢٤١