« لا فَتى الّا عَلِىّ لا سيف الّا ذُو الفَقار » * اين كلام جانفزا دايم بود گفتار دل
حيدر صفدر ، على داماد پيغمبر ، كه نيست * غير مدح حضرتش ، مقصود از اشعار دل
تا به كانون وجود دل على دارد مكان * تا ابد گرم است با ياد على بازار دل
يا على ! اى عالم اسرار ما كان و يكون * نيست آگه جز تو كس بر حالت افكار دل
مرهمى بر زخم ريش دوستدارانت بنه * اى كه هستى عاشقانت را ز احسان يار دل
تا ابد « پوياى » راحت خرّم و مسرور باد * خار گردد جان بدخواه تو در گلزار دل
ساقى كوثر
ما مى نخورده نعرهء مستانه مىكشيم * منّت كجا ز ساقى ميخانه مىكشيم
فرهادوار بهر تو شيرينلب ، اى صنم * عمريست بار غم به سر شانه مىكشيم
مقصود ما تويى و نداريم جز تو كس * گر رَخت خود به كعبه و بتخانه مىكشيم
تا روى دل به جانب ميخانه كردهايم * با ياد چشم مست تو پيمانه مىكشيم
تا آشنا شديم به عشق علىّ و آل * منّت كجا ز مردم بيگانه مىكشيم
« پويا » به عشق ساقى كوثر زنيم جام * تا آن زمان كه رخت به ميخانه مىكشيم
ديدهء بيدار
در حصار نردههاى غم شدم غمخوار دل * تا به كى بايد تحمّل كرد اين آزار دل
از زبان دل شنيدم قصّهء روز فراق * پاى تا سر سوختم از آتشين گفتار دل