ندانم تا به كى رخسار آن يار * ز چشم مردم عالم نهان است
خدايا پرده از رويش برانداز * كه در دل انتظارش ناتوان است
ندارم بيش از اين تاب صبورى * كه از هجرش مرا آه و فغان است
دل من مىزند پَر در هوايش * تو گويى طاير بىآشيان است
بود عمرى كه چشم انتظارم * به راه مهدى صاحب زمان است
خوش آن روزى كه او از در درآيد * كه مشتاقش همه خلق جهان است
ببيند عاقبت « پويا » جمالش * كه عمرى خادمش بر آستان است
تغزّل در مدح على بن ابى طالب عليه السّلام
گه شود دل يار من ، گه مىشوم من يار دل * همچنان مبهوت و حيران ماندهام در كار دل
گاه سازد درد پنهان مرا درمان و من * با زبان جان شوم هم صحبت و غمخوار دل
من به ياد درد هجر و دل به ياد شور وصل * دل شده هميار من ، من گشتهام سربار دل
از طريق مىپرستان تا شدم در بزم يار * دل شده ساقى و از جان گشتهام مىخوار دل
ليك حيرانم كه در جام از كدامين باده ريخت * تا بدينسان گشتهام آشفته و بيمار دل
جان فداى ساقى بزم الستى زان كه ريخت * بادهء حبّ علىّ در ساغر سرشار دل
همدمى جز دل نباشد گاهِ تنهايى مرا * چون علىّ باشد انيس و محرم اسرار دل