چون آفتاب بهارى بيا كه آب شود * درون باغ دل من گل زمستانها
هزار وسوسه در من شكفته و يكدم * مرا نجات ندادى ز چنگ عصيانها
خطى كه تيشهء عاشق به قلب سنگ نوشت * نمىرود ز هياهوى باد و توفانها
هنوز شعلهء دل عاشقانه مىلرزد * كنار معجر چوبى به قلب ايوانها
درون كوچهء يادت شنيدهام هر شب * ز پشت شيشهء چشمت صداى بارانها
كسى نشد كه چون مجنون ز شهر بگريزد * غبار درد ببين بر دل بيابانها
چه شعرها كه نوشتم به روى هر طبقه * به جاى مشق ، به ياد تو در دبستانها
هنوز جاده به جاده به عشق ره داريم * مباد در تو ببينم غروب پيمانها
ز سوز شعلهء عشقى هميشه مىسوزم * مزار دل بنگر آتش نيستانها
بيا در اين دم آخر كه همچو « داشآكل » * قلندرانه برآيم به قلب ميدانها
اى عشق
اى عشق دلم ، دلم ، دلم دل بردى * هيهات دلى شكسته غافل بردى
گفتم كه كنارهاى قرارم باشد * موجى زدى و كنار و ساحل بردى
* * *
اى عشق مرا طليعه و همدم باش * بر زخم دلم حكايت مرهم باش
در باغ خزان ديدهء عمرم تا مرگ * ميلاد گلى ، شكوفهاى ، شبنم باش
باغ ظلمت
غروب است و باران
من و رنج بودا
بيا چتر گيسو بيفشان
در اين فصل پاييز خاموش
كه رگبار وحشت درنگى ندارد
شب و نيمكتهاى اين باغ