در فصولم رنگها بىرنگى عمرم شدند * خود ندانستم كه زنده ، مردهام يا بودهام
من كه امروز مچاله ديدهام در دست غير * شاهد بىسرنوشت مرگ فردا بودهام
در عزاى جوشش خون سياووشان شهر * گاهى ابر دلگرفته گاه دريا بودهام
در بهارانى كه هر سو سيم مىرويد به باغ * غربت و دلتنگى پاييز صحرا بودهام
مثل يك عكس قديمى در دل قابى سياه * بر لب هر آشنايى اى دريغا بودهام
دربهدر در جستوجوى نور مىرفتم ولى * در شب دل همراه و همگان يلدا بودهام
كودكان با مرگ همبازى شوند از خواب نان * سقفهاى فقر ويران آه آنجا بودهام
مسخ در مرداب ماندم راه كوچم سدّ كنند * همچون جوبار حقيقى گرچه « پويا » بودهام
گر نشستم در حضور سرفرازان سخن * چون كلام بىبهايى سست و بى جا بودهام
بىتو
سنگين شده كوه غمت بر دوشم امشب * آز آتش سينه چون مى در جوشم امشب
سرخورده و تنها ز سوگ رفتن تو * جامه ز يلدا و در غمت مىپوشم امشب
رفتى درخشيدى درون خانهء غير * خالى شده همچون صدف آغوشم امشب
بىتو رفيعى زهره را مىخواند از درد * با اين شكسته راديو چون گوشم امشب
آن شيشهء مىروى آن تاق قديمى * زهرى شده بىتو ، ز غم مىنوشتم امشب
از پيچ كوچه مرد مستى ناله سرداد * همدرد من مىخواند و من خاموشم امشب
گشته رها سررشتهء افكار پوچم * چون تارهاى عنكبوت مغشوشم امشب
انگار مىآيد صداى گامهايت * يا مىرود تا كوچهء تو هوشم امشب
كتاب ياد تو
كسى تو را بگرفته ز من ، تو را خورشيد * به ناتوانى من ، سايه هم بسى خنديد
پس از تو ميكدهها فرصتى به من دادند * پس از تو گريهء تلخى به كوچهها پيچيد
به ياد كولى آوارهاى بگريم باز * كه نقش چشم تو را روى سينهام كوبيد