اين لحظههاى ملتهب رنج و درد را * من در غناى چشم تو تخدير مىكنم
من پاكى و صداقت دنياى خويش را * در آن زلال قلب تو تطهير مىكنم
من هرچه از خداى و آله است در فلك * در آستان دين تو تكفير مىكنم
گلواژههاى شعر من از تو فسانه شد * گويى كه من براى تو تسطير مىكنم
كوچ پاييز
آن طلايى چهره از ره تا كه آمد تيز رفت * حيف از دامان صحرا آن نشاطانگيز رفت
آن سوار زردپوش از دشت و گلشن كوچ كرد * از ديار بيستون با شيوهء شبديز رفت
كولهبار عشق را بر دوش بىتابانه برد * او همان پيرايهبند خرمن و جاليز رفت
هر سحرگه با دلى شادان به گوش شاخهها * حلقهء زرد طلايى رنگ كرد آويز رفت
از هجوم لشكر بيداد طوفانزاى وى * آنكه از خلقش شقايق مىكند پرهيز رفت
گفت « بهناز » از فسونكارى اين دور زمان * تا جلودار زمستان شد عيان ، پاييز رفت
ياد تو
نمىدانى كه با درد فراقت ساختم بىتو * به دنيا پرچم عشق و جنون افراختم بىتو
چه شبهايى كه من با ياد روى تو سحر كردم * مدام آيينهء امّيد را پرداختم بىتو
ز تنهايى و مهجورى ببين از درد عشقت من * چو شمع سوگوارى سوختم ، بگداختم بىتو
تو دست افشان و پاكوبان و لب خندان و شادانى * ولى من دايما آواى غم بنواختم بىتو
به هرجا نوگلان بودند من آنسو نظر كردم * ميان اين همه گلها گلى نشناختم بىتو
من از نامردى دوران به تنگ آمد دلم ديگر * كه خط بر لوح خاطر از جفا انداختم بىتو
چه حاصل سبز بودن را تطاول از خزان ديدم * و بر گلزار جانم خنجر كين آختم بىتو
بيا « بهناز » در حكّاكى سرلوحهء تقدير * سعادت بين به جاى دل سر و جان باختم بىتو