توجّه پدر و مادر و تشويقهاى آنان مىدانم . »
بيابان عشق
« بيابانى است عشق اى دل كه پيدا نيست پايانش » * نمىخواهم من اين دل را چه اصرارى به سامانش
من اين ديوانه دل گويم كه آتش بر تو خواهم زد * چو مهر از ديگرى بينى پناه آرى به دامانش
چو او ديوانه مىخواهد همه عشّاق عالم را * تو كوته كن سخن ديگر اطاعت كن ز فرمانش
چو برگى در مسير باد خود را شعلهور كردن * بسوز و دم مزن عاشق ! كه عدل است اين به ديوانش
همه درد است چشم و دل چو با تو روبهرو گشته * كه اين درد وجودى نيست بياب از او تو درمانش
تنم در حسرت ليلا تمنّاى محال است اين * ز مجنونى براى من فقط مانده است هجرانش
سعادت راز خود ديدم در آن ساعت كه دزديدم * نگاهى پاكتر از گل ز نرگسهاى چشمانش
بسوز و ساز عادت كن در اين محنتسرا « بهناز » * « بيابانى است عشق اى دل كه پيدا نيست پايانش »
افسانه
« من قامت بلند تو را در قصيدهاى * با نقش قلب سنگ تو تصوير مىكنم »
من هر سكوت پر از رمز و راز را * بر واژههاى عشق تو تعبير مىكنم
تا گفتهايم حرف دل خويش را بر آن * زرّينه بيت شعر تو تحرير مىكنم