عمرى گذشت در پى كسر صنم كنون * خود را شكستهايم و ز اصنام فارغيم
« آزاد » يار پرده ز رخسار برگرفت * در بزم او ز پردهء اوهام فارغيم
گناه مكرّر
از سر گذشته را چه تمنّاى افسر است * از جان بريده را چه توجّه به پيكر است
سلطان عشق را چه مدد از گداى عقل * ديوانه را چه حاجت ديوان و دفتر است
ترك سياه چشم تو بگرفت مُلك دل * صاحبدل است چشم تو كوشاه كشور است
كو ديده ، تا كه ناظر روى تو خوانمش * كو دل ، كه گفتگوى ز دلدار دلبر است
بر تخت جان نشسته و با خود به گفتگوست * اينجا دو ديده كور بود گوشها كر است
در لمحهء زمان و مكان دم غنيمت است * اى هيچ ، عمر هيچ تو ، از هيچ كمتر است
« آزاد » دم ز توبه و از مى چه مىزنى * از توبه ، توبه كن كه گناهت مكرّر است
در كوى محبّت
مستيم و خراباتى و ميخانه نشينيم * ساقى بده پيمانه كه در حصن حصينيم
ديوانه و دُردى كش و رنديم و قلندر * وارسته ز شكّيم و مبرّا ز يقينيم
اشكيم كه از ديدهء معشوق روانيم * آهيم كه اندر دل عشّاق حزينيم
بىگوش بسى نغمهء جانسوز شنيديم * بىچشم بسى صورت معناست كه بينيم
امروز چنان در رهت اى دوست فتاديم * كه امروز سر اندر قدمت هشته چنينيم
از پير مغان گشت عيان سرّ نهانى * در حضرت آن عرش مكين خاك زمينيم
ديديم جهان جلوه يارى است ازآنرو * هم رونق كفر آمده هم پايهء دينيم
در كوى محبّت كه من و ما و تويى نيست * بنشسته چنانيم كه جز عشق نبينيم
اى مىزدگان از دم عشق است كه بينيد * ما مغبچگان با همهكس يار و قرينيم