به قصد خدمت به مظلومان و محرومان به استخدام وزارت دادگسترى درآمدم و به شغل قضاوت پرداختم و به استان زادگاهم مأموريت يافتم و در شهرهاى قصر شيرين و ايلام و سنقر و كرمانشاه خدمت كردم . » « 1 »
نور عشق و عرفان
ز سر گر بگذرى سامان ببينى * به درد ار خو كنى درمان ببينى
ز دل بگذر كه تا دلدار يا بى * ز جان بگذر كه تا جانان ببينى
درآى از تنگناى خويش بينى * كه خود را فوق هفت ايوان ببينى
ز صورت بگذر و معنى طلب كن * كه آن را اندرين پنهان ببينى
اگر از ظلمت تن وارهيدى * چو خضر آن چشمهء حيوان ببينى
به موى و روى او بنگر كه مويى * ميان كفر تا ايمان ببينى
گر از سرّ نظر آگاه گردى * درون قطرهاى عمّان ببينى
اگر ملك دلت گردد ميسّر * جهان را تنگ چون زندان ببينى
مشو پابند هيچ احوال و مستى * گر از هستى نشان در آن بينى
در اين شب باز كن چشم بصيرت * منوّر آن مه تابان ببينى
دل از دام هوس آزاد گردان * كه نور عشق و هم عرفان ببينى
هامش
( 1 ) - جليل قريشىزاده ( وفا ) شاعر توانا و نامور كرمانشاه ، دربارهء « آزادى » چنين مىسرايد :عشق را سلسلهجنبان و اميرى آزاد * به سخن شكوه ز بيداد دليرى آزاد
از فريب سخن زهدفروشان بيزار * تو به دلهاى ستمديده اميرى آزاد
مىگريزند ز « يا هو » ى تو روبهصفتان * بيشه را غرّش توفانى شيرى آزاد
مى ميخانهء وحدت ز تو در جوش آمد * ساقى خمكده و عشقپذيرى آزاد
بر من گمشده در وادى سرگردانى * مرشدى راهگشا ، رهبر و پيرى آزاد
تن رها كرده و در راه هدف بىباكى * گرچه در پنجهء بيداد اسيرى آزاد
شمس تبريز مگر سر به در آرد از خاك * بازتاب هنر پير كبيرى آزاد
شهر در موج فريب سخن زاهد غرق * از چنين زندگى آزرده و سيرى آزاد
قلمى در غم اين خانه به دوشان نزدى * كه به پهلوى « ستم فلسفه » تيرى آزاد
پرده بردار به فرياد از ايين دروغ * به هنر مردمى آگاه و بصيرى آزاد . . .