و چنبرهء ميله و دوستاق
بر دو خطّ تنافر
فاصله اندوختهام .
چگونه تنديس مرمرى بوده باشم ؟
كه جنگل عشق را قابى ، نسيم را قالب ، و دريا را تالابى نمىگنجد !
من در زشتى نمىگنجم اگرچه در مردابش نيلوفرى باشم .
كى آتش ، كى جنگل زياد
آتشى كه نعل اسبت را گداخت
به هيزمى فراهم آمده بايد
از جنگلى -
به هيزمى از جنگلى كه هفت خوان
از هفتبند نيزارى كه هفت سرود
از بادى كه هفت دريا را
از بادى كه هفت دريا را
در دميده باشد
و گرنه
چه گردى را در پى ، شايد
برانگيخته ، از شتاب عابرى
از شتابنده عابرى برانگيخته
بدينسان طوفانى و بناگاه
كه در پى مركبت برپاست
در صور درّهها
ترسيده و ساكت ، تا چشمانداز افق .