صبح صادق
در اقليمِ وفا كى چون تو يارى مىشود پيدا ؟ * به مُلكِ دل چو تو كى شهريارى مىشود پيدا
ز مژگان خدنگت نيمبسمل گشت مرغِ دل * بلى ، هر جاست صيّادى ، شكارى مىشود پيدا
دو چشمِ مستِ ميگونت سَرِ غارتگرى دارد * كه از هر گوشهاش چابك سوارى مىشود پيدا
به بزمِ ماهرُخساران تُرا تنها توان گفتن * اگر در آفرينش ، شاهكارى مىشود پيدا
مخور غم از تهيدستى ، بنه نقدِ روان از كف * چو بهرِ پاكبازان ، اعتبارى مىشود پيدا
نه اى آگه چو از سِر انا الحق ، لب مزن برهم * كه در هرجا كه منصورى است ، دارى مىشود پيدا
ز طوفانِ حوادث خم مبر چون موج بر ابرو * چو از اين بحر ، دُرِ شاهوارى مىشود پيدا
مكن از خود دلى آزرده ، كز آهِ سَحَرگاهى * همى بر خرمنِ جانت ، شرارى مىشود پيدا
بياضِ گردنت را ، زلف اگر پوشد ، عجب نبوَد * كه بعد از صبحِ صادق ، شامِ تارى مىشود پيدا
قرار و صبر را از من ربودىّ و ندانستى * كه همچون « آذرى » هم غمگسارى مىشود پيدا
كوى دلارام
شعر بىنقطه
اى كه دارى هَوَسِ وصلِ دلارام مدام * در سرِ كوىِ دلارام ، دلى كو آرام ؟
كرده آوارهء صحرا دلِ سودائى را * ماهروئى كه درآورد صد آهو در دام
محرمم گرد ملال آمد و سوداىِ وصال * همدمم آهِ سَحَر آمد و محرومى كام
موىِ دلدار گرَم كرد ملول و دَرهم * سر و دل در رهِ دلدار دهم در هر گام
مَحرَمِ درگه و محروم وصالم ، آرى * كر دورىّ دلارام مرا عمر حرام
دمى اى سَروِ سَهى در سَرِ مهر آى و و داد * اى كه كردى همه دلهاى مسوّر را رام
سَرِ سوداىِ مَهى دارم و در هر مَه و سال * سر دهم ورد و دعا در ره و صد سِحر كلام