تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 233

مساهمون:

ص٢٣٣
غار كاوات از عجايب در بلور ابرها * پير ديرى كهنه كار و عاشقى تنهاستى قلّهء پر او عروس حجله‌هاى ابر و برف * دل‌فريب و دلكش و انديشه رؤياستى غار پر او سينه چاكى پر ز راز قرن‌ها * عاشقى ديوانه و تنها و پرغوغاستى بيستون هم يادگارى از گذار عشق‌هاست * قصّهء فرهاد و شيرينش بسى گوياستى چشمه‌ها جوشان ز هر سو از يمين و از يسار * گوييا در بيستون جارى يكى درياستى در سكوت كوه‌ها دربند صحنه ديدنى است * هفت چشمه چون‌كه اوج گنبد ميناستى مىتراود ، مىخروشد آبشارى صبح و شب * چون يلى عرّان روان در پهنهء صحراستى مويه دارد آبشار و خسته از دامان كوه * مىدود در سينهء صحرا ز بس تنهاستى دارم از كاووس صحنه ، صحنه‌هايى ديدنى * اين دگر در نوع خود چون پردهء ديباستى تا ز ماران هم سرابى مانده در دامان دشت * هر طرف چون بنگرى زيبا و پرغوغاستى كوه دالاهو كشيده چون عقابى سر به اوج * در دل جنگل خروشان نعرهء درياستى در فضاى جنگل ريجاب ، عطر پونه‌ها * آشناى سينهء هر عاشق شيداستى عمق جنگل‌هاى سبز ، آنجا كه بابا يادگار * طاهرى عابد در آن جولانگه عنقاستى سايه‌سار رهروان و عاشقان خسته دل * سروهاى سبز و زيبا و سهى بالاستى در دل كوهى زمرّد گونه و زيبا و خوش * يادبودى هم ز بابا گرگرى آنجاستى دينور هم اسوه‌اى از يادگار قرن‌هاست * تا ز ملّاى پريشان شعله‌اى برجاستى آن سراب سر نشور از ديدگاه شاعران * چون شرابى در بلور ساغر و صهباستى نم‌نم باران صفاى جنگل قلّاجه را * گريه‌هاى مادرى خوش‌طينت و زيباستى خفته در گهوارهء صبح و در آغوش نسيم * همچو طفلى سر پل ازبس شيد و پرغوغاستى در كرند و آن سراب عشق در امواج كوه * زير نور بامدادان جلوهء ديباستى بعد گهواره كجا در غرب مىبيند كسى * بس‌كه سبز و خرّم و زيبا و بىهمتاستى گر كه سوزاندند تا نيمه هزاران نخل را * قصر زخمى بهتر از هميشه پابرجاستى باغ خونين فلاحت زير سُمّ گزمه‌ها * گرچه زخمى شد ، ولى پاينده و برپاستى