غار كاوات از عجايب در بلور ابرها * پير ديرى كهنه كار و عاشقى تنهاستى
قلّهء پر او عروس حجلههاى ابر و برف * دلفريب و دلكش و انديشه رؤياستى
غار پر او سينه چاكى پر ز راز قرنها * عاشقى ديوانه و تنها و پرغوغاستى
بيستون هم يادگارى از گذار عشقهاست * قصّهء فرهاد و شيرينش بسى گوياستى
چشمهها جوشان ز هر سو از يمين و از يسار * گوييا در بيستون جارى يكى درياستى
در سكوت كوهها دربند صحنه ديدنى است * هفت چشمه چونكه اوج گنبد ميناستى
مىتراود ، مىخروشد آبشارى صبح و شب * چون يلى عرّان روان در پهنهء صحراستى
مويه دارد آبشار و خسته از دامان كوه * مىدود در سينهء صحرا ز بس تنهاستى
دارم از كاووس صحنه ، صحنههايى ديدنى * اين دگر در نوع خود چون پردهء ديباستى
تا ز ماران هم سرابى مانده در دامان دشت * هر طرف چون بنگرى زيبا و پرغوغاستى
كوه دالاهو كشيده چون عقابى سر به اوج * در دل جنگل خروشان نعرهء درياستى
در فضاى جنگل ريجاب ، عطر پونهها * آشناى سينهء هر عاشق شيداستى
عمق جنگلهاى سبز ، آنجا كه بابا يادگار * طاهرى عابد در آن جولانگه عنقاستى
سايهسار رهروان و عاشقان خسته دل * سروهاى سبز و زيبا و سهى بالاستى
در دل كوهى زمرّد گونه و زيبا و خوش * يادبودى هم ز بابا گرگرى آنجاستى
دينور هم اسوهاى از يادگار قرنهاست * تا ز ملّاى پريشان شعلهاى برجاستى
آن سراب سر نشور از ديدگاه شاعران * چون شرابى در بلور ساغر و صهباستى
نمنم باران صفاى جنگل قلّاجه را * گريههاى مادرى خوشطينت و زيباستى
خفته در گهوارهء صبح و در آغوش نسيم * همچو طفلى سر پل ازبس شيد و پرغوغاستى
در كرند و آن سراب عشق در امواج كوه * زير نور بامدادان جلوهء ديباستى
بعد گهواره كجا در غرب مىبيند كسى * بسكه سبز و خرّم و زيبا و بىهمتاستى
گر كه سوزاندند تا نيمه هزاران نخل را * قصر زخمى بهتر از هميشه پابرجاستى
باغ خونين فلاحت زير سُمّ گزمهها * گرچه زخمى شد ، ولى پاينده و برپاستى
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 233
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٢٣٣