در گذار زندگى تا كى بر اين ديوار چون بوم * همّتى كن عشق من يكلحظه از اين قاب برخيز
لحظه لحظه برِ مودايى مىكشد در كام و موج * سر به ساحل مىزند آشفته و بىتاب برخيز
زلف سبز جويباران شور شيرين دارد و تو * شور و غوغايى به پا كن با همين مضراب برخيز
گرچه « ازهر » سيلى تو صخرهاى مىنالد ، امّا * مثل دريا بعد طوفان صبحدم شاداب برخيز
حصار تلخ تنهايى
نگاهم خيره در راهى غريب و مبهم است امشب * پريشان ذهنم از انديشههاى درهم است امشب
از آن يكدانهء گندم كه حوّا را هوايى كرد * دلم لبريز از اندوه و رنج آدم است امشب
سرم گيج و دلم تنگ از سكوت لحظههاى درد * به خود مىپيچم از دردى كه با جان محرم است امشب
از اين آوار شبها در حصار تلخ تنهايى * هزاران بار مُردن هم براى من كم است امشب
صداى گريه از عمق شبانم آنچنان خيزد * كه دريا در وجودم قطرههاى شبنم است امشب
طنين سرد و جانكاهى است اين فرياد بغضآلود * كه آه سينه سوزم را دوا و مرهم است امشب
من از چنگى كه بر دل مىزند اين داغ شيدايى * دگر اينجا نمىمانم كه شهر ماتم است امشب
پسِ ديوار تنهايى چه طاقتسوز و جانفرساست * بريدن رشتهء دردى كه با جان محكم است امشب
چه مىداند كسى « ازهر » كه اينها قصّهء درد است * و جان بىنصيبم را نصيب و همدم است امشب