از گل رخسار در صحن گلستان ماه من * بلبل آشفته دل را از فغان افكنده است
چشم مخمورش فروشد ناز بر مردم هنوز * فتنهها اندر دل پير و جوان افكنده است
در شباب عمر ، كرد از درد ، پير و خستهام * در بهار عشق نقشى از خزان افكنده است
شوخ چشمى بين كه از طرز نگاه خويشتن * شعلهى آتش مرا در جسم و جان افكنده است
جلوهء رويش به شام تار عشّاق حزين * روشنىها در زمين و آسمان افكنده است
زير تيغ ابرويش « آتش » شدم جسمى ضعيف * بر سرم تا سايه آن سرو روان افكنده است
ياد خدا
هركس كه شد از ياد خدايى تو غافل * از خرمن هستى نبرد بهره و حاصل
آن كو به تمنّاى دل سركش خو رفت * سيرى ننمايد به جهان جز ره باطل
جز شر نبود حاصلى از بندگى نفس * كى در پى اهريمنى است آدم عاقل
از بالوپر خويش گشا بند هوا زانك * آزاد شود مرغ روانت ز سلاسل
دنبال معاصى و مناهى اگر افتى * از گرد گنه تيره كنى آينهى دل
از دل هوس شيطنت نفس به در كن * چون اوست ميان تو و معبود تو حايل
بر كشتى طاعات خدا هركه نشيند * سالم رسد از موج پرآشوب به ساحل
تا ياد تواش مونس دل گشت خدايا * « آتش » نكند ميل به انديشهء باطل