مهتاب
شبى از روز روشنتر ز مهتاب * جهان در پرتو مه غرق سيماب
تو گفتى دشت دريايىست از نور * كه پيدا نيستش پايان و پاياب
ز يكسو نغمهء مرغ شباهنگ * ز ديگر سو سرود دلكش آب
نمايان چون شفق در پرتو صبح * به مهتاب از دل مينا مى ناب
مى گلرنگ چون خون سياووش * بلورين جام چون پهلوى سهراب
به ناز از لعل دُر سُفتى ز هر دَر * به شيرينى سخن گفتى ز هر باب
به رويش مانده حيران ماه تابان * ز ديدارش من دلداده بىتاب
بتم چون مست شد در تار زد چنگ * كه آهنگى برانگيزد به مضراب
چنان بنواخت آهنگى دلانگيز * كز آن بيدار شد بخت من از خواب
گرانسر بخت را گفتم كه برخيز * سبكرو عمر را گفتم كه مشتاب
نبودى آگه از سوداى هستى * خيالى در سرم جز ياد احباب
من و او راز مىگفتيم با ماه * كه سر زد از افق مهر جهانتاب
شبى خوش بود ما را در جوانى * جوانا وقت خود درياب درياب
پيك سعادت
اگرچه جان به لب آمد ز دست دوست مرا * به دوستى كه هنوز آرزوى اوست مرا
خيال اوست اگر در سرم هوايى هست * وصال اوست اگر در دل آرزوست مرا
ببين در آينه آن روى دلستان ، آنگاه * تو خود بگو كه به دل حسرت از چه روست مرا
تو تا به روى حريفان چو جام خنده زدى * ز غم چو شيشهء مى گريه در گلوست مرا
اگرچه پيش تو لب بستهام به حكم ادب * ولى ز هر سو مو با تو گفتگوست مرا
مگر تو ياد ز من كردهاى كه كوى به كوى * به مژده پيك سعادت به جستجوست مرا
تو هم به شيشهء ناموس و ننگ سنگ زنى * اگر بنوشى از آن مى كه در سبوست مرا
ملولم از گل و مشتاق خار دامنگير * وفا ز هركه بود به ز رنگ و بوست مرا
شگفت نيست گر از روى گل شدم بيزار * ز بسكه خون به دل از مردم دوروست مرا
چه سود از آنكه به گلزار مىروم چو « نسيم » * چو بخت ره ننمايد به كوى دوست مرا