جز راه حق مپوى و بجز حرف حق مگوى * اين است آنچه شيوهء اهل طريقت است
آزادگان به راه حقيقت دهند جان * آنجا كه مرد فضل و شرف مرگ ، راحت است
ليكن دريغ و درد كه ديدم به چشم خويش * فضل و هنر نشانهء ادبار و نكبت است
هرجا هنروريست به صد رنج مبتلاست * هركس كه پاك زيست اسير مصيبت است
آزادگى نماند كه از او دهم نشان * آزاده را نصيبى اگر هست محنت است
ديدم نواى عشق و حقيقت بشد خموش * هر چيز جلوگاه مجاز است و صنعت است
قدر كسان به فضل و شرف استوار نيست * ناكس نگر به مسند اقبال و حشمت است
خالى شدهست بيشه ز شير ژيان چنانك * روباه را براى تكاپوى فرصت است
بارى ميان آنچه شنيديم و خواندهايم * با آنچه ديدهايم تفاوت به غايت است
يا رب كدام راه ، ره نيكبختى است * فكرم در اين قياس گرفتار حيرت است
من جز بهسوى حقّ و شرف رو نمىكنم * هرچند كس نه طالب حقّ و فضيلت است
گنج قناعت و هنر اى دل مراد ماست * « گوهر چو دست داد ، به درياچه حاجت است »
گلستان درى
دميد نورى در اوج آسمان سخن * گرفت روشنى از پرتوش جهان سخن
هزار اختر رخشان از او پديد آمد * به دلربايى و منظر ، چون لعبتان سخن
زبان فارسى آن چشمهء فروزان است * كه زنده كرد به انوار خويش جان سخن
پرير مشرق زيباى او خراسان بود * ديار فرّخ من ، زادگاه و كان سخن
هنوز نيز فروغ ادب از او تابد * به جلوههاى فراوان به شارسان سخن
هنوز زمزمهء شاعر خراسانيست * سرود قافلهسالار كاروان سخن
* * « ز هرچه هست در اين رهگذار بىمعنى » * « شريفتر » نتوان يافت از بيان سخن
سخن نگار گر روح و فكر انسان است * شگفت معجزهاى هست در توان سخن
همه معارف دينى و حكمت و عرفان * رسد به خلق به نيروى ترجمان سخن
بيافريد بس آثار نغز و شورانگيز * به عين طبع گهرزا ، خدايگان سخن
سخن چو پارهاى از روح صاحبسخن است * فروچكيده به هر صفحه از بنان سخن