راز شاعرى
بهر تو امروز گويم نكتهاى از شاعرى * تا به چشم دل به راز و معنى آن بنگرى
گرچه بسيارند اندر ملك ما گويندگان * ليك كمتر كس بود آگه به راز شاعرى
شاعرى سرويست آزاده به بستان هنر * سر برآوردهست تا اوج ثريّا از ثرى
قدرتى بالاتر از اين چيست كز لطف كلام * از همه خلق جهان با يك كرشمه دل برى ؟ !
يا پس از ده قرن چو خوانند ديوان تو را * با يكى شعر گزين جانها سر ذوق آورى
يا به شعرى بين مردم جنگ و كين افروختن * يا ز بيتى صلح آوردن به جانها داورى
يا دل سخت بتان را نرم كردن با سخن * قدرتى خواهد كه افزونتر بود از ساحرى
اين هنرها زادهء طبع بلند شاعر است * ديگران را نيست با وى هيچ تاب همسرى
بگذريم از اينكه باشد شاعرى كارى بزرگ * خوبتر از پادشاهى ، همسر پيغمبرى
بگذريم از اينكه در اين كشور جهل و فساد * شعر باشد چون هنرهاى دگر بىمشترى
ليكن اينجا نكتهاى باريكتر از مو بود * دارد امروز اين سخن بر شعر شاعر برترى
شاعرى را معنى ديگر بود در عصر ما * شاعر آن باشد كه معنى را نگيرد سرسرى
شاعر امروز بايد با كلام خويشتن * ملّتى را سوى آزادى نمايد رهبرى
شعر او افكار مردم را بيان سازد چنانك * لرزه افتد از صلاى او به كاخ خودسرى
سخت بستيزد به نيروى هنر با ظالمان * شعر او خواند نواى مرگ بر ، استمگرى
هركسى الفاظ موزون گفت شاعر نيست او * خال و خط تنها نباشد اصل حسن و دلبرى
شاعر مردم بيايد در غم مردم بود * نى به فكر چشم اين دلدار و زلف آن پرى
عشق و زيبايىپرستى ، ذوق و روح زندگىست * ليكن از احوال مردم هم نبايد شد برى
گر ز مردم شاعرى الهام گيرد در سخن * ملّت بيدار خواهد كرد شاعرپرورى
حيرت
خوانديم در كتاب و شنيديم بارها * كاندر جهان فضيلت ، اصل سعادت است
خرّم كسى كه در ره تقوا نهاد گام * خوشبخت آنكه پيرو حق و حقيقت است
انسان به نام و ثروت و جاه و مقام نيست * فضل بشر ، به راستى و آدميّت است
گفتند كسب فضل و ادب كن كه هركه كرد * عمرش قرين شادى و اقبال و عزّت است
سر پيش كس فرود مياور ، ز روى عجز * روح ذليل منشأ هر ننگ و ذلّت است