چو با سيم آشنا گردد سرانگشت هنرمندش * مرا از خود كند بى خود ، كشد كارم به رسوايى
خوشا وقتى كه سوز ساز او آتش زند بر جان * نگاهش دارد آن دم حالتى مست و تماشايى
دلم مىخواهد اى آرام جان ! مىآمدى امشب * كه مىديدى ندارم طاقت صبر و شكيبايى
در اين ملك فسادآلود ، جان من به لب آمد * به پيش سيل غم ، عشق توام بخشد توانايى
كتاب حافظى در دست دارم ، مىزنم فالى * مگر يادى كنى از ما و ناگه در تو بگشايى
« به مژگان سيه كردى هزاران رخنه در دينم * بيا كز چشم بيمارت » به درد من بيفزايى
به آرامى ز مژگان اشك مىريزد به رخسارم * دو چشمم خيره شد بس دوختم بر چرخ مينايى
ز تنهايى من امشب رنجها دارم ، نمىدانم * تو هم اى يار زيباروى يكدم در غم مايى
آفرينش جهان
زمام كار جهان گر به دست من افتد * به ذوق خويش جهانى دگر بيارايم
بلاى فقر ز روى زمين براندازم * به روى خلق درِ عيش و نوش بگشايم
ز جور و كين نگذارم اثر به هيچ ديار * جهانيان را عدل و داد فرمايم
بنا كنم دل اهل جهان ز مهر و وفا * ره نكويى و تقوا به خلق بنمايم
ز ناز و غمزه معشوقكان بكاهم ليك * به صبر و حوصلهء عاشقان بيفزايم
چرا خداى جهان را نيافريد چنين ؟ * كه من به شادى يكدم در آن بياسايم
خطا بگفتم هر چيز كافريد نكوست * چرا دهان به چنين ژاژها بيالايم
ز فكر و فعل بد ما جهان تباه شدهست * نكوتر آنكه بدى را ز خويش بزدايم
چو من نكو شوم آفاق را نكو بينم * گمان برم به بهشت اندرون بود جايم