چشم اميد به فردا
راست گويم خود ندانم كيستم ؟ * وانكه جان را زندگى بخشيد كيست
ساحل اين بحر بحرانى كجاست * وين هياهوى حيات از بهر چيست ؟
* * صبح چون خورشيد برخيزد ز خواب * روشنى بخشد به دنياى بشر
پيش چشم خستهء من زندگى * خودنماييها كند بار دگر
* * از تكاپو خسته و افسرده حال * آرزوى شب بود اندر دلم
تا مگر در دامن شبها رسد * راحتى از كوشش بىحاصلم
* * در دل شبها به امّيد سحر * ديده بر اين پهنهء اخترفروز
چند در اين انتظار عمركاه * روز را آرم به شب ، شب را به روز
* * كو نشانى از وفا و مردمى * تا از او روشن شود ايّام عمر
مهر رخشان نيز خاموش است و سرد * گر اميدى نيستى همگام عمر
* * هر زمان لرزم كه گر ديوانهاى * آتش جنگى فروزد در جهان
شعلهاى در دامن هستى فتد * جز غبار از كس نمىماند نشان
* * گه فراز آسمانها مىروم * تا ببينم در دل افلاك كيست
هر درى كوبم مگر دادم دهند * پاسخى نايد كسى در خانه نيست
* * عمرها چون انتظارى جانگداز * بر من و تو تلخ و شيرين بگذرد
كز جهانى ديگر و عمرى دگر * كيست كز آنجا پيامى آورد
* * ترسم از فرداى موعود آيدم * باز چون امروز بىمعنى بود
خوش به حال آنكه در ايّام عمر * چشم امّيدش بود فردا بود