در كفشان گوهر و بر طرف باغ * چون به دل شب گهر شبچراغ
خاتم جم رفت ز دست خديو * خوار بيفتاد در انگشت ديو
خانهء در بست ، از آن دستبرد * بار شد و گنج گهر دست خورد
گوهر از اين حادثهء دردناك * ريخت به سر خاكش و آبش به خاك
روز و شب از آه دل دردمند * سوخت چنان بر سر آتش سپند
چهرهء چون سرخ گلش زرد شد * آتش امّيد بر او سرد شد
با تن رنجور و دلى پر ز درد * رفت و يكى مجمره بر پاى كرد
گفت به آتش كنم اين لكه پاك * چون نشود پاك از اين آب و خاك
رفت در آن آتش و از تاب شد * شمعصفت پاى به سر آب شد
كاش از آن غيرت آتشفروز * يا كه از آن آتش آفاقسوز
بود فروغى به دل دختران * ماه جبينان و پرىپيكران
تا عوض خويشتن آراستن * زلف برآشفتن و پيراستن
كار به هنجار و به آيين كنند * گوهر عصمت به تن آذين كنند
صفحهء دل پاك كنند از هوس * تا نكند رخنه در آن ميل كس
هركه شد از زيور عصمت برى * كرد بود حسن مهش مشترى
در نظر عقل بود زشتروى * زان كه ندارد به جهان آبروى
زن اگر از صد هنر آراست تن * عصمتش ار نيست از او دل بكن
همسفر ما
عمرى پى مهرويان ، رفت اين دل سودايى * تا نقد نكونامى ، شد صرف به رسوايى
رفتند نكورويان چون عمر عزيز از كف * من ماندم و رسوايى ، دل مانده و شيدايى
در چهرهء زيبايت من عيب نمىبينم * عيب تو همين باشد ، اى شوخ كه زيبايى
گويند علاج عشق ، با صبر توان كردن * روى تو ز من بردهست آرام و شكيبايى
شادى اگر از قتلم من بىتو كشم خود را * حيف است به خون من ، تو دست بيالايى
در عين توانايى ، با خلق مدارا كن * اين نكته تو را گفتم ، از راز توانايى
آسايش اگر جويى ، در راحت مردم جو * تا هست تنى در رنج ، آن به كه نياسايى
در راه خراباتم مىگفت چه خوش رندى * بگذر ز منى « يكتا » گر همسفر مايى