گفتم : از دور جوانى و ز هنگام شباب * گفت : اى واى ! عجب آفت جانفرسايى !
گفتمش : از زن و فرزند چه مىگويى ، گفت : * پى درّى شدن اندر يم طوفانزايى
گفتم از دورهء پيرى سخنى فرما ، گفت : * پرتگاهى و شبى تيره و نابينايى
گفتم : از مرگ حديثى كن و آن خواب گران * گفت : سيريست به سرمنزل ناپيدايى
گفتمش : حاصل اين آمدن و رفتن چيست * گفت : كوتاه از آن ، فكرت هر دانايى
گفتم : اى پير ! مرا گو سخنى از سر پند * كه بود خوشسخن از چون تو سخنآرايى
گفت : « يكتا » مكن انديشهء آزار كسى * كه بود از پى امروز يقين فردايى
گوهر عصمت
دخترى از دودهء دهقان پير * ماهوشى غيرت بَدر منير
روى سپيدش مثل نوبهار * زلف سياهش به دل شام تار
چشم مگو ، آفت يك شهر دل * سرو ز بالاى بلندش خجل
گوهر درياى حيا و عفاف * مام به پاكيش ببريده ناف
دامنش از هر گهرى پاكتر * « گوهر » از آن ، نام نهادش پدر
آن پدر پير ز كان وجود * داشت همين يك گهر نابسود
همچو پدر ، دختر نيكوسير * بود به آيين بهى رهسپر
از رخ مانندهء باغ بهشت * كرده عيان مجمرهء زر دهشت
الغرض آن غيرت حور و پرى * آنكه مهش بود به جان مشترى
بود در انديشه كه از دسترنج * جمع شود بهر عروسيش گنج
غافل از آن بود كه مارى ز كين * از پى گنجش بود اندر كمين
چرخ درِ فتنه بر او باز كرد * دستِ قضا شعبده آغاز كرد
دخترك غافل شوريدهبخت * بست قضا را بهسوى شهر رخت
ديد سه تن آدميى ديوخوى * منتظر استاده مگر بهر اوى
يكدوسه فرسنگ چو طى كرد راه * خسته شد و برد به باغى پناه
آدميانى ز بهايم بتر * آدمى امّا به صفت گاو و خر
شهوتشان چشم حيا دوخته * آب حيات و جگر سوخته
ديوصفت جمله ره آن پرى * سخت ببستند به افسونگرى