اندر آنجاى كه دم مىزند از قول فصيح * فصحا راست زبان ابكم و منطق الكن
تا سخن هست حديثش همه تازهست و بديع * نشود كهنه ز گشت فلك و دهر كهن
اينك آرامگهى ساخته شد سعدى را * اندر اين سال به فرمان شهنشاه زمن
گاه اندر پى اعلاى علوم است و فنون * گاه اندر پى احياى رسوم است و سنن
فكر آن است شب و روز ، كه گردد بهتر * در ميان ملل زنده ، سرافراز وطن
يافت چون ز امر وى اين بارهء محكمبنيان * نرسد دست بدِ حادثهاش بر دامن
گشت بنياد هرآن كاخ كه بر پايهء داد * باشد آباد و مصون مانَد از آفات و فتن
شد چو اين كاخ به دست شه ايران مفتوح * سال تاريخ بنا را همه جستند ز من
خردم گفت كه سال قمرى و شمسى * آن « شهنشاه سخن » آمد و اين « كاخ سخن »
1371 ق 1331 ش
محفلافروزيم امّا . . .
محفلافروزيم امّا از چراغ ديگران * جان و تن سوزيم ليك از درد و داغ ديگران
در غم و رنج كسان خون جگر ما را نصيب * ليك لبريز از مى شادى اياغ ديگران
ديگران در عشرت و ما از نگاهى دلخوشيم * بوى گل را بشنويم امّا ز باغ ديگران
هيچكس از حالت ما بيدلان آگاه نيست * ما همىجوييم در هرجا سراغ ديگران
ديگر اندر كاسهء تن روغن جانى نماند * بسكه در يكعمر شد صرف چراغ ديگران
راحت مردم طلب در رنج خود « يكتا » كه عمر * خوش بود گر بگذرانى در فراغ ديگران
ما ز گمنامى طريق عافيت را يافتيم * گر كه اين معنى نگنجد در دماغ ديگران
از پس امروز بود فردايى
دوش آسوده ز هر همهمه و غوغايى * شد نصيبم شرف صحبت روشنرايى
گفتم : اى پير جهانديده ز اسرار حيات * سخنى گوى كه آگه شوم از معنايى
گفت : هركس سخنى گفته در اين راه ولى * گفتهء بىسروپايى ، سخن بىجايى
فهم ، كوتاه و خرد ، ناقص و ادراك ، ضعيف * پشه كى درك كند مرتبت عنقايى ؟
گفتم : از سرّ وجود بشرى چيزى گوى * گفت : ويران كن و آباد كن دنيايى
گفتم : اين آمدن و زيستن و مردن چيست * گفت : امرى نه بر آن مقطع و نه مبدايى
گفتم : از مهد سخن گوى و ز حالات رضاع * گفت : از ضعف جناب بشرى ايمايى