دخت آذرى
وقتى كه جام حوصله لبريز مىشود * سكر شراب وصل غمانگيز مىشود
پيرى خزان عمر بود ، نام او مبر * پژمرده گل ز واژهء پاييز مىشود
ما را اميد نيست وفا از تو بىوفا * بىاعتنايىات گلهآميز مىشود
با ديدگان مست نگه سوى من مكن * اين برق گاهگاه بلاخيز مىشود
افشان كنى چو زلف محبّت شلال را * يكسر فضاى خانه سمن بيز مىشود
خيره مشو به من تو تمنّاگرانه چون * از آن شكسته ساغر پرهيز مىشود
از مستى نگاه تو اى دخت آذرى * بر پا هزار فتنه به تبريز مىشود
فرهادسان بود كه « همايون » در اين غزل * مبهوت از ابّهت پرويز مىشود
صادقانه
وقتى شراب شعر تو را نوش مىكنم * خود را چه صادقانه فراموش مىكنم
سكر ترانهء تو عجب مستىآور است * من باورت از آن مى غم جوش مىكنم
اى نازنين ز مهر برايم غزل بخوان * با گوش جان صداى تو را گوش مىكنم
در حال خلسه تا نگريزى ز خاطرم * پنهان ترانه پهنهء آغوش مىكنم
گويم سخن چو از نگه دلفريب تو * وصف دو فتنهجوى سيهپوش مىكنم
هرگز غمين مباش اگر با نگاه تو * راز و نياز با لب خاموش مىكنم
هرجا روم ببين به ديوار رهگذار * تصوير دل به ياد تو منقوش مىكنم
سرمست و شاد همچو « همايون » شوم عزيز * وقتى شراب شعر تو را نوش مىكنم