فرياد جاريست چو خشكيد روى لب * در شكوه اين ترانه بدآهنگ مىشود
با اين قياس خشمبرانگيز غصّهها * ناباورم ، كه نرم دل سنگ مىشود
گريه غزل سرودهء ما را كسى نخواند * چون در سكوت پاى نفس لنگ مىشود
نايم اگر خموش شد از شكوه ننگ نيست * خاموشى قلم سبب ننگ مىشود
شادم هنوز دست « همايون » ز هر طرف * بر گيسوان دخت غزل چنگ مىشود
كلام آخرين
تا جدا زان چهرهء چون آفتاب افتادهام * از نشاط شور دوران شباب افتادهام
چو شهاب شعلهخيز آسمان بودم اگر * در فراق دلبر از شور و شتاب افتادهام
در كوير زندگى گم كرده راه و بىنصيب * اينچنين سرگشته از صدها سراب افتادهام
خم نگشته شانهام در زير بار بندگى * از جوانمردى در اين رنج و عذاب افتادهام
مايه شورم كه برمىخيزم از بشكسته ساز * در حساب اهل دل با اين حساب افتادهام
آخرين دردىكش رسواى اين ميخانهام * پاى خُم از نامراديها خراب افتادهام
بسته شد اوراق عمرم گاه كوچ من رسيد * چون كلام آخرين در هر كتاب افتادهام
چون « همايونم » به سر باشد مرا نام هما * شكر حق تنها در اين ره كامياب افتادهام
ترنّم سپيده
تو چون شكوه زلال صفاى بارانى * كه صاف و پاكتر از قطرههاى بارانى
به آيه آيهء شعر نگاه تو سوگند * كه آيه آيهء زينتفزاى بارانى
به كوچهباغ رخت غنچهها شكوفا شد * به شاخسار چو نغمهسراى بارانى
حرير نازك احساس تو بود سرسبز * كه با طراوت گلريز پاى بارانى
شلال پرخم گيسوى تو عبيرآميز * كه عطر ناب ختن نافهساى بارانى
بيا بيا غزلى از بهار عشق بخوان * تو همنشين من و همنواى بارانى
ترنّمى كه به گاه سپيده مىآيى * چو هم تلاوت بانگ رساى بارانى
چه غمفزاست كه در گريه با « همايونى » * ز اشكبارى من آشناى بارانى