مايهء هنر
با جهد گرچه قلّهء دانش مسخّر است * بىلطف طبع كار هنر كى ميسّر است
آبستن هنر اگر انديشهاى نشد * در باغ طبع شاخ عقيم است و بىبر است
بىمايه را اگرچه دهان است و دست و ساز * صوت « بنان » و ساز « صبا » چيز ديگر است
گيرم كه اوستاد زبانى ولى كلام * چون از زبان خواجه رسد روحپرور است
هرچند شاخ و برگ فراوان درخت راست * آنگه كه آفتاب دمد سايهگستر است
شناخت حد
موج درياست ولى دريا نيست * چون ز دريا گذرد پيدا نيست
با همه جنبش و طغيان و خروش * جاى آرامش آن ، آنجا نيست
حد خود هركه نداند چون موج * لحظهاى هست و دگر امّا نيست
خوبان همه دارند !
با اينكه تظاهرى فريبا دارى * تا جلوه كنى مهر و مدارا دارى
خودبينى و تندخويى و دلشكنى * « خوبان همه دارند و تو تنها دارى »
قرابت اضداد !
آميخته نيك و بد عجب مىگردد * احمد ز تبار بو لهب مىگردد
با اينهمه اختلاف بارز از غرب * يك نقطه چو كم كنى عرب مىگردد
قبح بىقباحت !
از صبح دلانگيز صباحت رفتهست * از بستر شام استراحت رفتهست
از عهد وفا رفته و از ديده حيا * فرياد كه قبح از قباحت رفتهست