اميد
سحرگه گر لطيف و دلنشين است * غروب آفتاب اندوهگين است
طلوعم گر ز چشمان خواب گيرد * غروب آفتابم تاب گيرد
دو چشمم خيره گردد بر گذارى * دلم بيهوده دارد انتظارى
منم چون مرغ جفت افتاده در دام * كه تنها مانده اندر بستر شام
گهى خواهم كه پر گيرم به افلاك * رها گردم ز قيد عالم خاك
گهى در بند آب و دانه مانم * نمىخواهم جدا از خانه مانم
وزين روزان غروب روز پاييز * بسى بيش اوفتد بر من غمانگيز
مرا گر رنگ و بوى فصل پاييز * دلم مىگردد از اندوه لبريز
در آن بينم خزان زندگانى * گذشت عمر و پايان جوانى
زمستان گرچه رنگ مرگ دارد * به پايان ليك بار و برگ دارد
سپيد برف مىگويد سياهى * به آخر مىرسد خواهىنخواهى
نهان در گوش برف كوهساران * رساند كبك پيغام بهاران
سعادت را اگر آغاز سختيست * نه آن سختيست رمز نيكبختيست
زمستان از خزان زان بهتر آيد * كه در پايش بهارى ديگر آيد
كسى امروز او را بخت يار است * كه بر فرداى خود اميدوار است
* * اميد اى روح هستى از تو جاويد * به جانها روشنىبخشى چو خورشيد
بمان تا زنده ماند آدمى نيز * نشاط و شور و شوق و خرّمى نيز
نباشى گر تو باشد كار دشوار * نمىگردد كسى از خواب بيدار
نيفشانند تخمى بر زمينى * نگردد گرد خرمن خوشهچينى
نخواهد ساخت معمارى بنايى * نيارد خواست بيمارى شفايى
ز ننگ و نام پروا نيست كس را * به نيك و زشت سودا نيست كس را
تهى ماند جهان از كار و پيكار * فنا گيرد بشر را نظم و آثار
زمين ، وحشتسرايى شوم گردد * تمدّن در جهان معدوم گردد
ولى تا تيرهشب زايد سپيدى * نشايد گشت گِرد نااميدى
جهان جان گيرد از احسان امّيد * ندارم دست از دامان امّيد