آدمى كيست ؟
آدمىزاده كيست ؟ تنهايى * در غم و رنج و شادمانى خويش
خود فراموش كردهاى كه مدام * جويد از ديگران نشانى خويش
رهرو خستهاى شكستهدلى * در شگفتى ز سختجانى خويش
بىقراريست در ميانهء جمع * غرق تنهايى نهانى خويش
طرفه حاليست كو نمىداند * حال را جزء زندگانى خويش
در جوانى به پيرى انديشد * به زواياى ناتوانى خويش
مىخورد روز پيرى از سردرد * حسرت دورهء جوانى خويش
اوست همواره سخت ناخشنود * قصّهپرداز سرگرانى خويش
باورش نيست ليك در همه حال * شب بىصبح جاودانى خويش
خاموشى و فراموشى
به شمع گفت يكى خوش به اعتكاف شدى * كه برق آمد و از سوختن معاف شدى
جواب داد ولى زندگى به كامم نيست * اگر نسوزم و نورم نبود نامم نيست
من آن زمان كه به هر بزم و انجمن بودم * عزيزتر ز عزيزان جمع من بودم
شبان تيره فروغم روان مجلس بود * هميشه جاى من اندر ميان مجلس بود
شبم چو روز ز ديدارها نهان كردند * خلاف ميل من اين كار ديگران كردند
به قرب برق مرا جايگاه و جاهى نيست * كه جز بهسوى فرارم گذار و راهى نيست
زمانه تاج زرين از سرم ربود و گذشت * جدا ز آتش و آبم رها نمود و گذشت
نمود و سود من از سوختن فراهم بود * اگر دوباره نسوزم دگر نخواهم بود
حيات مردهگرايان كه زندگانى نيست * درخت سوخته در خورد باغبانى نيست
به شمع مانده و خاموش مرده مىگويند * به هركه گشت فراموش مرده مىگويند
قانون و قاضى
گر كه قانون بد است و قاضى خوب * نيست چندان نتيجه نامطلوب
ليك قانون خوب و قاضى بد * اى بسا فتنه زايد و آشوب
در ديارى كه هر دو بد باشند * آفتاب حيات كرده غروب