درد وطن
هنگام سحر در خواب ، ديدم رخ جانانه * پرتو ز رُخش چون ماه ، افتاد به كاشانه
يعنى ز دَرَم آمد معشوقهء ايرانى * دلدار وطنخواهان ، دور از رخ بيگانه
بر زادهء ايرانى او قبله و ربّ النّوع * ايران چو يكى خانه ، او صاحب اين خانه
افشاند به سوسن مشك ، نرگس شده پرلاله * وز گريه و آه و غم ، آشفته چو ديوانه
با عجز و ادب گفتم ، جانا ز چه غمگينى ؟ * اى امر تو را بنده ، ديوانه و فرزانه
گفتا ز چه بِشكيبم چون كاخ و سرايم شد * از ظلم ستمكاران بيغوله و ويرانه
ناله ز چه ننمايم ، كز مرد و زن ايران * بر گوش رسد هردم ، صد ناله ز هر لانه
دردا كه شده ويران ، ملكى كه به پيشين بود * هر كلبهء او برتر از تبّت و فرغانه
اين خانهء كى بنيان ، بينم چو خراب اينسان * صد نوحه كنم آغاز بر هر سرِ دندانه
اين گفت و گلو بگرفت ، از گريه و بر چهره * از خون دلش پاشيد ، ياقوت دو صد
زان ناله ز خود رفتم ، بيدار شدم ديدم * كز ديده شده پنهان ، آن لعبت فتّانه
اى زادهء ايران ، نيك ، احوال وطن بشنو * بنگر تو حقيقت را ، در صورت افسانه
تا چند كنى پيمان ، با دشمن بدخواهش * خون دل ايران را ، كم نوش به پيمانه
از سوز درون « هادى » بنمود تو را آگه * بر درد وطن آيا ، نالان شدهاى يا نه ؟
سعادت خيالى
وهم ار به سر بشر نباشد * درمانده و دربهدر نباشد
باشد همهوقت با سعادت * موهومپرست اگر نباشد
حيوان و بشر ز يك قبيله * هستند و در اين نظر نباشد
آيند و روند هر دو چون هم * زين حكم تنى بدر نباشد
برتر زچهرو بود ز حيوان * با آنكه از او بتر نباشد
تا خود شمرد ز نوع ديگر * او را ز تعب مضر نباشد
تا عقل به طبع جانشين است * بىواهمه يك نفر نباشد
آسوده سرى كه هست بىفكر * او را ز خرد خبر نباشد
وزبهر سعادت خيالى * سرگشته به بحر و بر نباشد
من عاطفه را عزيز دارم * جز عاطفه معتبر نباشد