بسا كاخ سخن كردند تا بام فلك بر پا * تو هم مضمون نوآور چو آنان گر كه مىدانى
كنون چون سعدى و صائب سخن گفتن هنر باشد * و يا در سبك اشعار عراقى يا خراسانى
« وكيلى » گفتههاى دشمنان افسانهاى باشد * كه تعبيرش نباشد غير كابوس پريشانى
بىوفايى
به يادت در دلم غوغاست مىدانم كه مىدانى * به دل هنگامهها برپاست مىدانم كه مىدانى
اميد وصل را از سينه بيرون كردهام زيرا * دگر اين آرزو رؤياست مىدانم كه مىدانى
وفا از تو نمىبينم در اين دوران وانفسا * وفا امروزه بىمعناست مىدانم كه مىدانى
غم دل برده از يادم سخن گفتن ولى طبعم * هنوز آن طوطى گوياست مىدانم كه مىدانى
دگر بر طاق نسيان قصّهء هجر تو بسپارم * ز بس اين قصّه جانفرساست مىدانم كه مىدانى
به هرجا صحبت از آزادمردان در ميان باشد * ز من آنجا حكايتهاست مىدانم كه مىدانى
ز دلتنگى نمىگويم سخن در سينهام امّا * دلى آشفته و شيداست مىدانم كه مىدانى
به سيم و زر نباشد اعتنايى در جهان ما را * مرا چون همّتى والاست مىدانم كه مىدانى
به چندين بيت گفتن هيچكس شاعر نمىگردد * كمال شاعرى بالاست مىدانم كه مىدانى
« وكيلى » بر بيان ، حاجت نباشد زان كه هر شاعر * مقامش در سخن پيداست مىدانم كه مىدانى