شمع سحرگاه
من آن شمع سحرگاهم كه مىلرزم به هر بادى * چو خندد آفتاب از من نمىماند بهجز يادى
در اين شبهاى تنهايى برآر اى مرغ شب وايى * سكوت تلخ ما بشكن به آوازى به فريادى
به كار خويش حيرانم چه هستم من نمىدانم * نه سرمستى نه هشيارى نه در بندى نه آزادى
از اين بيهودگى سيرم ز هستى سخت دلگيرم * من سرگشته را اى خاك بىحاصل چرا زادى
چو مرغ آشيانگمكرده روشن نيست فرجامم * به طوفان مىرسم يا آشيان يا تير صيّادى
به هر سو رو كنم دستى به را هم مىنهد دامى * به هر شاخ آشيان بندم خرابش مىكند بادى
« وفايى » واى از اين بخت سياه و عشق بىسامان * به هر يارى كه دل بستى چو اشك از چشمش افتادى
جام عشق
لب خاموش تو با ما سخنى داشت چه شد * جام عشق تو شراب كهنى داشت چه شد
عشق پامال هوس گشت خدا را فرهاد * به سر انديشهء شيريندهنى داشت چه شد
آرزوها همه چون خرمن گل رفت به باد * آخر اين وادى حسرت چمنى داشت چه شد
سايه افكنده بر اين باغ خزان ديده سكوت * لب گل با دل بلبل سخنى داشت چه شد
به گريبان نرسد دست من امروز دلم * دست بر دامن نازكبدنى داشت چه شد
گريهام بر دل سنگين تو تأثير نكرد * اشك من همّت خاراشكنى داشت چه شد
غافل از يار و دياريم در اين غربت غم * آخر اين گمشده روزى وطنى داشت چه شد
ياد آن دربهدريهاى جوانى خوش باد * دل ما ميل غزال ختنى داشت چه شد
شور و حالى به دلم نيست « وفايى » ديگر * طبع من طوطى شكرشكنى داشت چه شد