شمع محفل
يكدم گمان مبر ز خيال تو غافلم * بنشستم ار خموش ، خدا داند و دلم
هر روز اشكِ ديده بود نُقل مجلسم * هر شب شرار سينه بود شمع محفلم
گر جان ندادم از غم هجرت مرا ببخش * بد كردهام ولى به بد خويش قائلم
مايل به وصل گل نبود هيچ بلبلى * اندازهاى كه من به وصال تو مايلم
در حبس غم نمود و ز چشمم گرفت خواب * از آن شبى كه گشت خيالت موكّلم
ازبسكه من به وادى عشقت گريستم * سيلاب اشكِ ديده ، نشانيده در گِلم
صد شكر « ناصرا » به دبستان عشق او * در اوّلين كلاس من اوّل محصّلم
داروى درد عشق
داروى درد عشق بجز جام باده نيست * اى شيخ ! رو ترش مكن اين حرف ساده نيست
از روى شوق بر دوجهان پشتپا زدن * جز كار عاشقانِ دل از دست داده نيست
ماتم ز حكم شاه طبيعت كه هر وزير * بر اسب شد سوار به ياد پياده نيست
از پا بيفتد آنكه در اين راه هولناك * در فكر دستگيرى از پا فتاده نيست
هرگز به شاهراه سعادت نمىرسد * آن ملّتى كه صاحب عزم و اراده نيست
« ناصر » ! غلام همّت طبعم كه در سخن * چون من كسى به خطّهء دار العباده نيست
چند بيتى از يك غزل
گر دهد خبّاز نان و ور دهد قصّاب گوشت * نيست سالمتر مرا چيزى ز نان و آبگوشت
گر به كوهستان بپروارد رعيّت گوسفند * كى به شهرستان خورد بىخونِ دل ، ارباب ، گوشت
با مقاماتى كه مىباشد پلو را نزد خلق * نيست لذّت در پلو گر نيست روى قاب ، گوشت
آخر آن ماه مىگشتند اوّل مجتهد * هفتهاى يكبار مىخوردند اگر طلّاب گوشت