از برگ بهار ار باغ افتاد جدا غم نيست * اى گل تو بهارى خود مر عاشق مسكين را
بازآى كه تا بينم بر جاى گل و سنبل * آن چهرهء زيبا را آن طرّهء مشكين را
رخسار تو بايد ديد ، كاين حاصل بيناييست * ور نه چه نياز افتاد چشمان جهانبين را
بازآ كه به شكرانهء جان در قدمت ريزم * اى برزده عشقت دست يغماى دل و دين را
بشنو سخن « ناصح » در وصف لب لعلت * فرهاد نكو گويد افسانهء شيرين را
خاك رهگذار
در آيينت وفا گر هست و گر نيست * همانا بخت ما را اين هنر نيست
به دست آور دل پروانهاى شمع * كه مهمان تو يك شب بيشتر نيست
دم رفتن بهل روى تو بينم * كه ما را بازگشتن زين سفر نيست
ز سرتاپا چنان مطبوع و زيباست * كه پندارى فرشتهست اين بشر نيست
به هجران تو يكدم برنيارم * كه صبرم كمتر و غم بيشتر نيست
خدايا ساز عاشق ، يار ما را * كه داند رنج هجران مختصر نيست
به آب ديده پروردم نهالى * كه جز بهر رقيبان بارور نيست
نيمآيينه ، خاك رهگذارم * گذر بر مات هست ، امّا نظر نيست
ميفكن وعدهء وصلم به فردا * كه امّيد من از عمر اينقدر نيست
ز من حال دل شيدا چه پرسى * كه ما را آگهى از يكدگر نيست
از آن ساعت كه در دام تو افتاد * مرا از دل ز من دل را خبر نيست
سرى كز تيغ وى از پا نيفتاد * به گردن بار سنگينسيست ، سر نيست
بسوزان جان « ناصح » ز آتش عشق * كه غير از سوختن ما را ثمر نيست