مرگ يك پرنده عاقبت ظلم و بلندپروازى !
يك كبوتر ز آشيانه پريد * پى تحصيل آب و دانه پريد
در هوا پرزنان گذر مىكرد * بر سر بامها نظر مىكرد
در پى روزى مقدّر بود * جوجكان را به فكر اندر بود
كه ز دور آب و دانهاى را ديد * رفت و بنشست و خورد و باز پريد
چونكه تحصيل آب و دانه نمود * باز آهنگ آشيانه نمود
از كمينگاه شد برون بازى * شاهبازى ، بلندپروازى
سخت منقار و تيزچنگالى * برقپيما و آهنين بالى
بال بگشود و راه او را بست * قصد تن كرد و جان او را خست
آن كبوتر ز بيم پنجهء باز * رفت گه در نشيب و گه به فراز
بسكه هر سو دويد و يا هو گفت * هو مدد كرد و پاسخ او گفت
كاى گرفتار ظلم دل خوش دار * نوبت انتقام شد هشدار
خلقت وحش و طير هر دو ز ماست * خلقت باز و خلقت تو ز ماست
آنكه در راه بينوايان تاخت * نقد جان را به رايگانى باخت
و آنكه آزرد زيردستان را * گر بيفتد مگير دست آن را
باخبر باش از آن بىخبرى * كه نمان ز اهل ظلم اثرى
تن رها ساز تا كه جان ببرى * آنچه مقصود توست آن ببرى
مرغ جان در هلاكت اندازى * باشدت گر بلندپروازى
چون كبوتر شنيد اين آواز * بالوپر بازداشت از پرواز
خويش را از هوا به زير انداخت * كه سوارى به باز تير انداخت
از هوا از آن پرندهء چالاك * سرنگون شد تنش به دامن خاك
چون ز تير قضا به خاك افتاد * گشت جان پرندگان آزاد
عارفى دررسيد و ديد اين را * خواند اين شعر مصلح الدّين را
« اى زبردست زيردست آزار * گرم تا كى بماند اين بازار »
« به چه كار آيدت جهاندارى * مردنت به كه مردمآزارى »