تغزّل
بامدادان به تماشاى چمن سرخوش و مست * دوست مىآمد و گل در بر و ساغر بر دست
دل سودايى از او چشمبهراه نگهى * بوسه زن ساغر مى بر لب آن بادهپرست
گل من بود به نظّارگى حجلهء باغ * سرو و گل را چو همىداد صبا دستبهدست
بگرفتم ز سر عجز و نيازش دامان * گفتم اى سرو به پيش قد رعناى تو پست
از همه نقش جهان خامهء انديشهء من * هيچ نقشى بهجز از نقش خيال تو نبست
تا تو برخاستى اى سايهء دولت ز سرم * ديده در خون دل از دست فراق تو نشست
نتوان لحظهاى از وصل تو گشتن دلشاد * نتوان از غم هجرت به شكيبايى رست
به جفا چرخ گسست آنچه بپيوست به مهر * ليك پيوند من و عشق نيارست گسست
راستى كس نپسندد ز تو اين كجروشى * به درستى كه نشايد دل مظلوم شكست
عشق زد بانگ به ناله كه سخن در بر دوست * با ادب گو كه كس از بىادبى طرف نبست
گفتم اى دوست ببخشاى بر اين گستاخى * زان كه مستم من و معذور بود مردم مست
همه مستند در اين ميكدهء گيتى نام * ليك مستان تو را باد گران فرقى هست
فرقهاى مست ريا ، طايفهاى مست و غرور * من و دل مست مى عشق تو از روز الست
گر به شمشير جفا رشتهء عمرم گسلى * ترك الفت نكند دل كه به مهرت پيوست
همه چون از تو رسد در بر عشّاق يكيست * شادى و محنت و خار و گل و جلاب كبست
اى خوش آن سر كه به تيغ تو درافتاده ز پاى * خنك آن سينه كه از ناوك پيكان تو خست
جز غم عشق ندارد غم ديگر « ناصح » * آنكه شد بستهء اين دام ز هر دام بجست
افسانهء شيرين
برچيد خزان ، از باغ آن ديبهء رنگين را * وز خشم به خاك افكند برگ گل و نسرين را
ناداده ستاند باز ناچيده فروچيند * گيتى ننهد از دست مر عادت ديرين را
گشت از دم سرد مهر بازار گلستان سرد * بگذشت گه جلوه گلها و رياحين را
آراست صبا و اندوخت گلزار و خزان بربود * آراستهء آن را اندوختهء اين را
از ديدن روى گل بود ار دل بلبل خوش * اكنون به چه دارد شاد مر خاطر غمگين را
چون خانهء مفلس گشت از برگ و نوا خالى * بستان و بداد از دست آن زينت و آيين را
گويى به طبيعت عمر بيش آمد و مدّت كم * رنج و غم گيتى را عيش خوش نوشين را