كو عزلتى راحت رسان ، دور از محيط اين خسان * تا وارهد گوش و زبان ، زين قيلها و قالها
كو مهدى بىضنّتى ، كآرد به جانم رحمتى * برهانَدَم بىمنّتى ، از چنگ اين دجّالها
كو ارشميدس كز ميان ، برخيزد و بندد ميان * برگيرد اين بار گران ، از پشت اين حمّالها
بر عقل گردد متّكى ، اهرم كند حسّ ذكى * چيره شود از زيركى ، بر جبر اين اثقالها
تا چند در اين كشمكش ، چون مرغ بسمل در طپش * گاه صعود است و پرش ، زى كشور آمالها
رخت از محيط مردگان ، بندم به شهر زندگان * چون اختران تابندگان ، چون گوهران سيّالها
هر صبحدم در كويشان بندم نظر بر رويشان * كز مطلع ابرويشان مسعود گردد فالها
صبر است داروى اين فلج ، كالصّبر مفتاح الفرج * زان روى من لج و لج ، گفتند در امثالها
گوهر آدمى
خنك ، آن دل كه نباشد پى آزار كسى * بار بر دل ننهد گر نبرد بار كسى
رشك يكسو نهد و پاكدلى پيشه كند * نشود سرد دل از گرمى بازار كسى
آنكه را خنده به گفتار و به كردار رواست * چه زند خنده به گفتار و به كردار كسى
دل كه هست آينهء غيب خدا ، عيب بود * كه شود آينهء عيب كس و عار كسى
عيب خود بنگر و بر عيب كسان خرده مگير * كه حساب از تو نپرسند ز رفتار كسى
گوهر آدمى انديشهء وى باشد و بس * جز بدان پى نتوان برد به مقدار كسى
گوهر خويش بپرداز ز زنگار هوس * زنگ بر وى مهل از درهم و دينار كسى
گرنه در اندك و بسيار كسانت طمعيست * چند گويى سخن از اندك و بسيار كسى
جهد كن تا نفزايى گره از بىخردى * چون به دانش نگشايى گره از كار كسى