همرازهاى من
كجايى اى سكوتت همدم آوازهاى من * كجايى اى نگاهت قصّهگوى رازهاى من
از اوج قلّهها اينك به مردابى رها گشتم * چه شد آن آسمان ، آن پهنهء پروازهاى من
تو را در دشت و كوه و جنگل و دريا صدا كردم * طنين نام تو پيچيد با آوازهاى من
شب از اختر تهى شد ابرها از بغض سرشارند * كجا رفتند آن شب تا سحر دمسازهاى من
در اين گلخانهء كوچك هزاران غنچه پرپر شد * دريغا ارغوانها نسترنها ، نازهاى من
در اين تنهايى غمگين ، نمىدانى چه دلتنگم * بيا اى مهربان ، اى بهترين همرازهاى من
به پايان مىرسانم گريههاى شعر و مىدانم * كه پايانى ندارد قصّهء آغازهاى من
تنهاى تنها
من بركهاى خشكم به دشت شورهزارى * قلبم نمىلرزد به شوق انتظارى
آن كوچهء متروك را مانم كه در من * ديگر نپيچد بانگ پاى رهگذارى
بر جادههاى گونهام جز دانهء اشك * هرگز نديدم رهروى يا تكسوارى
بر گور صدها آرزو خاموش ماندم * همچون صليبى كهنه بر سنگ مزارى
دست مرا مفشار با گرمى ، بپرهيز * از نيش زهرآگين خار مرگبارى
تنهاى تنها ماندم و سرشار از اشك * چون چشمهء تردامنى در كوهسارى
ديگر فروغ زندگى در چشم من مرد * آن مرد محكومم به پاى چوب دارى
شهر قهرمان من
اى شهر دلير و قهرمان كرمانشاه * اى مام تو شهره در جهان كرمانشاه
در جنگ ، حماسهسازىات را نازم * دادى تو به مردى امتحان كرمانشاه
آواز عاشقان
به ما اجازه ندادند
كه شعر عاشقانه بگوييم .
به ما اجازه ندادند مهربان باشيم .