مرد عشق
هرآنكه از دگرى در طلب نشانى يافت * كبوتريست كه پربسته آشيانى يافت
اگر كه مرد رهى تكيه كن به جوهر خويش * كه پاك شبنم از اين روشنى روانى يافت
مدد ز عشق طلب كن به هر طريق اى دل * كه مرد عشق اگر مرد تازه جانى يافت
زبان خامه به تفسير موشكافى كرد * به محفلى كه در آن باز نكتهدانى يافت
خوشا كسى كه در اين چند روز مهلت خويش * به يمن عشق يكى ماه مهربانى يافت
خبر به سوختگان غمش دهيد از من * كه شمع محفل عشّاق همزبانى يافت
شميم زلف تو همراه با نسيم رسيد * به شام تيره قرارى ز خسته جانى يافت
زبون خلق نگردد كسى كه چون « واجد » * طريق عشق سپرد و خطّ امانى يافت
خشكسال وفا
به خشكسال وفا گر مراست چشم ترى * به مردمى نبود ديگر از صفا اثرى
چو غنچه در پس صد پرده خون دل خورديم * در اين چمن كه نماندهست هيچ برگ و برى
به عجز پيش كسى آبرو به خاك مريز * كه داشت آتش سوزان زبان شعلهورى
مباش در پى آب حيات در ظلمات * كه خضر راه ندارد ز تشنگى خبرى
در آسمان صفا اخترى نمىتابد * كه ابر فتنهگرى بسته راه بر نظرى
وفا نديدم از اين همرهان سست عنان * ز بىوفايى ياران مراست چشم ترى
نهان ز چشم عسس جام باده را سركش * مباش ايمن اگر حلقهاى زدى به درى
به هوش باش و يكى شعر « واجد » از بركن * كه نيست بهتر از اين شيوه شيوهء دگرى
غم دل
با غم دل سر به زانو گوشهاى تنها نشستن * به كه با همصحبت دون همّت رسوا نشستن
همركاب موج چون خاشاك سرگردان چرايى ؟ * تا چو گوهر مىتوانى در دل دريا نشستن
هرگز از آزادى و آزادگى رخ برنتابد * آنكه بتواند به آيين وفا با ما نشستن