بجوى الفت دلها . . .
چو از غرور تهى گشت مغز غيرتمند * ز فضل رحمت يزدان توان شدش خرسند
چو بىشمر شمرد قدر خود ز فصل قدير * ز بينوايى خود دائما بود گلهمند
به كارخانهء حكمت چو ساختندت پست * گمان مكن كه به همّت رسى به جاه بلند
كسى كه پيروى از نفس جهل بنيان كرد * به عقل و دانشش از ديو دون رسيده گزند
ز داستان سليمان حشمت اللّه بين * كه حق به گفتهء مورى چگونه دادش پند
ز شرّ دزد و حسود ار امان همىطلبى * ز آنچه هستى از آن به كه كمترت بينند
تمام گويند از يار بد گريز ، ولى * كسى نگفت چو بگريختى كه را بپسند
سزد به گفتهء گلچين ز يار بد پرهيز * چو نيك و بد بشناسى به قول دانشمند
به شرط آنكه نباشى به عقل خود مفتون * به شرط آنكه نمانى به نفس خود در بند
ز يار بد چو گريزى بجوى مهر مهان * كه يار بد نبود غير نفس خويش پسند
چو بر خلاف رضاى تو دم زند روزى * ز هر موافقى البتّه بگسلى پيوند
بجوى الفت دلها مشو چو ديو رجيم * كه هركجا دوسه تن جمع ديد بپراكند
گمان مدار كه تا با مذاق خويش خوشى * درست فهم توانى ميان حنظل و قند
چو روى حق و حقيقت نديدهاى ز نخست * كنون چگونه شناسى حقايق از ترفند
ز زيركان به شگفتم كه فارغ از خويشاند * به ديدن فلكيّات دوربين فكند
گهى به حالت مرّيخ بنگرند كه چون * گهى به عمر قمر فكرها كنند كه چند
به گرد دودهء آدم كشيده جهل حصار * شدهست قصّه و افسانه علم و دانشمند
كنون كه هيچكس از جهل خويش نيست ملول * كنون كه هيچكس از شرّ نفس نيست نژند
تو نيز غم مخور از جهل خويشتن « نيسان » * بيا و معركه كن گرم از چرند و پرند
خيال كشف حقايق
به كسب دانش و تكميل نفس و حفظ شرف * به جهد بيهُده عمر عزيز گشت تلف
فريب ديو نهادم به سر كلاه غرور * كه آدمىست ز انواع ماسوى اشرف
هم از كمال تهى بود نفس ديونهاد * هم از شرافت ذاتى بد آدمى اجوف
خيال كشف حقايق مرا به مدرسه برد * نهان نمود به زير عمامهام چو كشف
بدان هوس كه مرا ديو نفس گردد رام * برفت طاعت عقل فرشتهخوى از كف