اختيار من
نمىگشايد ازاينپس دل از بهار مرا * كه سال نو نبود خوبتر ز يار مرا
چو بر گذشتهء ايّام عمر مىنگرم * به غير حسرت و غم نيست يادگار مرا
به روزگار جوانى ، به گاهِ محنت دل * هميشه بود به فردا اميدوار مرا
اميد روز دگر داشتم اگر آن روز * نبوده شاهد مقصود در كنار مرا
كنون به وعده شكيبا چگونه گردد دل * كه نيست مهلتى از دست روزگار مرا
دريغ و درد كه از آنچه دل طلب مىكرد * نشد نصيب به گيتى يك از هزار مرا
شمار عمر به آخر رسيد و دور سپهر * به نيم لحظه نياورد در شمار مرا
نشد چو روز جوانى مراد دل حاصل * ز دور پيرى ديگر چه انتظار مرا
گرفتم آنكه مرادى كنون به دست آيد * چو رفت عمر نيايد دگر به كار مرا
نصيب ياران بادا سرور و عيش و نشاط * كه غم ز روز ازل بود اختيار مرا
دردا و حسرتا
هنگام كودكى كه مرا لوح پاكدل * آماده بود تا كه كند دانش اكتساب
خواندم ز گفتههاى حكيمان و عاقلان * در هر كتاب موعظه و پند بىحساب
گفتند منشأ همه كردارهاى زشت * خودخواهى است و نيست در اين نكته ارتياب
صدق و صفا امانت و تقوا و كفّ نفس * باشد ره نجات و شود موجب ثواب
راه نجات كمآزارى است و بس * خوشبخت آنكه كرد چنين راهى انتخاب
دردا و حسرتا كه ره و رسم زندگى * هرگز نبود آنچه كه خوانديم در كتاب