آتشنشين
از سر كوى تو من دامنكشان ، رفتم كه رفتم * با دلى غمگين و چشمى خونفشان ، رفتم كه رفتم
اى بهار زندگى كى مىوزد باد محبّت * بلبل خاموشم از جور خزان ، رفتم كه رفتم
فرصت امروز را از كف مده ترسم كه فردا * چون بيايى بينى از اين خاكدان ، رفتم كه رفتم
گوهرى داند بهاى گوهر غلطان اشكم * در پى گوهرشناسى نكتهدان ، رفتم كه رفتم
دارم از ظلمتسراى زندگى آزردگيها * رس به فرياد اى فروغ جاودان ، رفتم كه رفتم
مهربانى را در اين دوران نباشد ارج و قربى * تا بيابم دوستانى مهربان ، رفتم كه رفتم
در سكوت گنگ و غمآلود فرزندان آدم * چون نديدم هيچكس را همزبان ، رفتم كه رفتم
نيست در سرما و يخبندان سمندر را نشيمن * بايدم « نوزاد » ز آتش آشيان ، رفتم كه رفتم
دلگير
تو ز مى مست و من از چشم تو مستم امشب * تو به خود رفته ، من از خويش گسستم امشب
گفته بودم نكشم منّت ساقى ليكن * توبه از گردش چشم تو شكستم امشب
چارهء كار مرا ، ساغر و مينا نكند * خم ز خمخانه وحدت بفرستم امشب
پاى بر فرق فلك سايم از اين فخر و شرف * كه نهادى ز وفا دست به دستم امشب
حبّذا شادى و صلى كه مرا گشت نصيب * فرّخ آن دم كه كنار تو نشستم امشب
تا كه ذرّات جهان بانگ انا الحق شنود * شدهام در تو فنا هرچه كه هستم امشب
داغ رخسارهء عشق است دوبينى ، زان روى * ببريدم ز همه ، دل به تو بستم امشب
دل « نوزاد » ، از اين زهد دروغين بگرفت * سبحه بگسيخته ، سجّاده ببستم امشب